آقا رادین
جوانمرد کوچولو
تاريخ : 9 / 10 / 1393 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : مرتبه

پسر زیبایم تو امید و عشق منی. عاشقانه دوستت دارم گل زیبای زندگی من



موضوع :
تاريخ : 22 / 4 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 5 مرتبه

از امروز قرار شد رادین عزیز مامان رو تایم1  تا 4:30 ببریم موسسه خلاقیت. از اول همین تصمیم رو داشتم فقط چون دیروز روز اول بود و میخواستم خودم ببرمش باید ساعت 5 میبردمش. دیشب کیف خوشگلش رو براش آماده کردم و خوراکی و لیوان براش گذاشتم و به مامان اینا سپردم که رادین رو ساعت 12:30 بیدار کنن. اگرم غذا نخورد براش بذارن توی کیفش تا ببره. چون رادینکم معمولا به محض بیدار شدن غذا نمیخوره و حدود یک ساعت بعد اشتهاش باز میشه. لباسای پسرکمم براش آماده کرده بودم تا مامان جون تنش کنه. خاله مهسا رادین عسلی رو سر موقع بیدار کرده بود و آمادش کرده بود و مامانجون بهمراه برسام عسلی برده بودنش موسسه. برسام که عاشق اونجا شده بود و تمام مربیها هم عاشق برسام شده بودن. گویا برسام بیشتر از رادین از اونحا خوشش اومده بود و حاضر نبوده بیاد بیرون. ظهر هم بجای ساعت دو و نیم خودم ساعت دو از اداره زدم بیرون و سر راهم براش جایزه یه سک سک باب اسفنجی خوشگل و خوراکی خریدم و رفتم موسسه پیش پسرکم. تا رسیدم رادینم رو دیدم. پسرکم توی سالن اصلی نشسته بود و تا صدای در رو شنیده بود اومده بود ببینه شاید مامانی خودش باشهآرام فداش بشم الهی. دیدن چهره ناز پسرکم توی اون حالتی که زیاد خوشحال نبود و مشخص بود از اونجا بودن و بدون مامان بودن زیاد راضی نیست برام ناراحت کننده بود. رفتم نشستم کنارش و بهش غذا دادم خورد. خانم نیری گفت هرچی بهش گفتم غذا بهت بدم راضی نشده. ناهار پسرکم استانبولی پلو بود و از دست خودم خورد. فداش بشم الهیمحبت سک سکش رو هم باز کرد و خیلی هم خوشش اومد. رادین مامانی بعداز خوردن غذا حاضر نشد دیگه بمونه و گفت منم باهات میام. هر چی بهش گفتم مامان بمون بعد میام دنبالت گفت نه منم باهت میام خونه. خانم نیری گفت نباید میومدی پیشش. ولی آخه چطور نمیرفتم وقتی همه فکر و ذکرم پیش پسرکم بود. موقع رفتن یکی از مربیها کاردستی رادین رو آورد بهش داد. یه رنگین کمون که با نمک درست شده بود و اسم رادین عسلکم هم بالای صفحه نوشته شده بود. من و رادین عسلی با هم پیاده زدیم رفتیم تا خونه. تمام طول راه رو پسرکم کاردستی و جعبه سک سکش بهمراه محتویاتش توی دستای قشنگ نازش بود. خیلی پشیمون شدم که پسرم رو پیاده بردم با اینکه راه نزدیکه اما گرم بود و باید زنگ میزدم کسی میومد دنبالمون. چند متر مونده به خونه رادین عسلم رو بغل کردم که خسته نشه. آخر آرامشه توی بغل گرفتن رادین شیرینممحبت 



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 21 / 4 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 15 مرتبه

طبق برنامه ریزی و تصمیم قبلی امروز ساعت پنج و نیم عصر بهمراه رادین عسلک راهی موسسه خلاقیت شدم تا رادین رو اونجا ثبت نام کنم. بنظر خودم و بابایی دیگه زمانش رسیده بود تا رادین کمی از وابستگیهاش کم بشه و وارد اولین مرحله از استقلال برسه. رادین هم خیلی ذوق و شوق داشت و از سرکار که برگشتم مرتب میگفت مامان بریم مرکز خلاقیت. باباجون تا اونجا رسوندمون. بعد از اینکه با مدیر داخلی موسسه صحبت کردم رادین رو توی محوطه تاب دادم و‌کلاسا و بچه های دیگه و مربیها رو دید و در ظاهر خوشش اومده بود. البته مثل همیشه که توی یه محیط جدید میره خجالتی و کمرو برخورد میکنه اونجا هم همینطور بود. خانم نیری مدیر داخلی دستشو‌ گرفت و بدون من بردش توی کلاسها و گفت دو سه روز امتحانی بیارش تا عادت کنه و گفت بزارش و برو که به نبودنت عادت کنه چون اگه پیشش باشی وابسته میشه و بدون شما ممکنه نمونه. منم اومدم‌خونه و الان رادین عسلم اونجاس. قبل از برگشتنم رفتم براش خوراکی هم خریدم. شیر و‌کیک و آبمیوه و آب معدنی. پسرم رفت توی استخر توپ نشست و منم برگشتم. خیلی خوشحالم‌که پسرم وارد مرحله جدیدی از زندگیش شده و میتونه دوستای جدیدی پیدا کنه. خودش هم قبل از رفتن ازم پرسید مامان اونجا دوست پیدا میکنم؟! گفتم آرررره مامانی دوستای زیادی پیدا میکنی. فداش بشم که ذوق داشت واسه رفتن به موسسه. بابا رضا هم وقتی براش گفتم کلی ذوق کرد و ذوقش رو میشد از توی صداش فهمید. 



موضوع : وقایع مهم زندگی رادین جون, مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 10 / 3 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 34 مرتبه

روز شنبه 25 اردیبهشت مامان جون میخواست برای دیدن مسابقه رکورد زنی یکی از دوستانش که بهترین نجات غریق و البته رکورددار مسابقات شناست بره و به رادین هم قول داده بود که با خودش ببرش. اونروز رادین از صبح زود بیدار شده بود و ظهر وقتی که من از سرکار برگشتم هم هرکاری کردم نخوابید. ساعت چهار و نیم مامان جون آماد رفتن شد و رادین رو هم آماده کردم و بهمراه مامان جون رفت به استخر بهزادشهر. حدود دوساعت و نیم بعد برگشتن و مامان گفت که رادین دوساعت تمام توی آب شنا کرده بود و خیلی هم خوشش اومده بود و پسرکم خودش هم با کلی آب و تاب برام تعریف کرد که رفته توی استخر بچه ها و شنا کرده و برای مامان جونش که از بروجرد زنگ زد هم تعریف کرد که "مامانجون انقدر حال داد رفتم استخر"آرامزیبابوسپسرکم خیلی شنا و استخر رفتن رو دوست داره و تصمیم دارم به زودی برم براش کارت استخر شرکت رو بگیرم تا بهمراه بابارضا بره استخر و بهش خوش بگذره. چند روز بعدش که خونه خودمون بودیم پسرکم به یاد استخر و برای شنا کردن استخر بادی خودش رو برد توی حمام و پر از آبش کرد و حدود دوساعتی توی اون بازی کرد. هرچند خالی کردنش دردسر شد و تمام در حمام رو آب برداشت و موکت و پادری خیس خیس شد اما به خوشحالی پسرم می ارزیدچشمکبوس



موضوع : سرگرمی و تفریحات رادین عسل
تاريخ : 20 / 1 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 33 مرتبه

امسال عید نوروز برای رادین عسل با رفتن به بروجرد شروع شد. سال تحویل ساعت هشت صبح بود و برسام و رادین  عسل در خواب ناز بودن. من و بابا رضا اما زودتر بیدار شدیم و وسایلمون رو جمع و جور کردیم و موقع تحویل سال رفتیم بالای سر پسرکای خوشگلمون تا سال نو رو با دیدن روی ماهشون آغاز کنیم. بعد هم بچه ها رو توی خواب بلند کردیم و رفیتم در خونه عمه سارا که عمه سارا و عمو امین رو هم سوار کنیم و عازم سفر به بروجرد بشیم. بچه ها که بمحض بلند کردنشون از رختخواب بیدار شدن. بعد از اینکه عمه اینارو سوار کردیم به پیشنهاد من و برای عید مبارکی و دست بوسی قبل از عزیمت به بروجرد رفتیم خونه مامان جون مهین. اونجا هم همه بیدار بودن و سفره هفت سین چیده شده و بوی سال نو توی خونه پیچیده بود. امسال اولین سالی بود که من هفت سین نچیدم و دلیلش هم سفر به بروجرد بود. خونه مامان جون کمی نشستیم و بابایی هم رفت کمی خرید کرد برای بین راه که سرگرم بشیم با خوراکیها. حدود ساعت بیست دقیقه به ده راه افتادیم. برسام و رادین توی مسیر عالی بودن و برسام بیشتر راه رو خواب بود. اما رادین زیاد نخوابید همیشه در راه رفتن به بروجرد رادینک نازم از ذوق رسیدن به خونه باباجونش نمیخوابه و کلا توی راه نیمساعت خوابید. حدودای ساعت سه نیم-چهار رسیدیم. عمو محمود اینا هم از ماهشهر رفته بودن بروجرد و اونا زودتر از ما رفته بودن. ما یکشنبه یکم فروردین رفتیم و عمو اینا جمعه رفته بودن بروجرد. همه منتظر ما بودن برای صرف ناهار. ناهار ماهی دریای ماهشهر بود. ما تا روز سه شنبه موندیم و بعدش عازم اهواز شدیم. روز پنجشنبه 5ام فروردین هم جشن تولد رادین عسل بود (پست قبل). روز هفتم فروردین هم که بابا رضا رفت سرکار و ما سه تایی مهمان خونه مامانجون شدیم. خاله مریم اینا هم که اونجا بودن و برسام و رادین حسابی سرگرم بودن. چند جا هم عید دیدنی رفتیم و برسام و رادین حسابی عیدی گیرشون اومدزیبا مامان مهرنازم که کل عید نوروز رو نرفت سرکار و در خدمت آقا برسام کوچولو و آقا رادین نازنازی بود. این بود شرح تعطیلات عید برسام نانازیآرام



موضوع : سفرهای رادین کوچولوی مامانی
تاريخ : 15 / 1 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 45 مرتبه

امسال جشن تولد رادین عسلی رو مثل هرسال چند روز زودتر برگزار کردیم. هرسال بدلیل کار بابارضا که خارج از شهره و معمولا یک هفته از عید رو سرکاره باید جشن تولد رو کمی زودتر برگزار کنیم. روز پنجشنبه پنجم فروردین ماه جشن تولد رادین عسل بود. امسال جشن تولد رادین یه تفاوت بزرگ داشت با جشنهای قبلی. امسال تعداد مهمانانمون بیشتر بود و جشن تولد کاملا زنانه بود و خاله ها و دخترخاله های مامان مهرناز بهمراه بچه های گلشون مهمان جشن تولد رادین عسل بودن. از روز قبل از تولد من و بابا رضا تدارک جشن رو دیدیم و روز تولد هم خونه رو با بادکنکای خوشگل رنگی و تزئینات تولد خوشگل کردیم. رادین ظهر حدودای ساعت یک رفت خونه مامانجون مهین تا با ایلیا بازی کنه و موقع شروع جشن با مامانجون اینا تشریف فرما شد به روی فرش قرمز تولدآرامسالاد الویه تولد رو مامانجون و خاله مهسا زحمتش رو کشیدن و ژله های تولد رو هم دادم خاله مریم درست کرد و خودم و بابایی ساندویچهای کالباس رو آماده کردیم و میز تولد رو چیدیم. کیک تولد هم به پیشنهاد خود آقا رادین باب اسفنجی بود که هم خیلی خوشگل بود و هم خیلی خوشمزهآرام و هنر قنادی نیاوران بود. مهمانانمون از ساعت هفت و نیم کم کم سر رسیدن و تولد به خوبی هرچه تمامتر برگزار شد. بابارضا هم از طرفی واسه خودش جشن مردونه گرفته بود و چندتا از مردای و پسرای فامیل اعم از باجناق و برادرزن و پسرخاله زن و شوهرخواهرش رو برده بود شام پیتزافروشی و کلی حال کرده بودن. این اولین تولد رادین بود که بابارضا درش حضور نداشت و از این بابت خودم کمی ناراحت بودم. البته حضور بابارضا زیاد هم کمرنگ نبود و بخاطر کارها و خریدها و آوردن کیک مدام در رفت و آمد بود. خلاصه تا ساعت 12 یا کمی بیشتر مهمانی ادامه داشت. مهمانی واقعا عالی بود و به همه خوش گذشت و رادین عسلک کلی هدیه نصیبش شد. بغیر از وجه نقد یه تفنگ مرد عنکبوتی از خاله مریم و یه هلیکوپتر کنترلی خیلی خشگل و بامزه از زندایی هدیه گرفت. پسرکم جشن تولدش رو خیلی دوست داشت و بهش خیلی خوش گذشت و با برف شادی هم کلی حال کرد. اولین بار بود که براش برف شادی میگرفتم و خیلی خوشش اومد و فردای تولد هم از بابایی خواست دوباره براش بخره و توی خونه برای خودمون برف شادی زدیمخندونک



موضوع : تولد رادین
تاريخ : 7 / 1 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 102 مرتبه

رادین عزیزم، همه زندگیم، جونم، عمرم، نفسم، امروز هفتم فروردین ماه روزیه که تو قدم در دنیای من گذاشتی و با اومدنت طعم شیرین مادر بودن رو به مذاق جانم چشوندی. چه خوش طعمی بود طعم مادر شدن. مادر پسری شیرین و زیبا چون تو. همه زندگیم، هر سال روز هفت فروردین برای من عطر و بوی دیگه ای داره. بوی خوش تو رو برام به ارمغان میاره و سرمست میشم از هوای تو. نفسم، خداوند بزرگ رو هزاران بار که نه بلکه بیشتر و بیشتر شکر میکنم و دستهامو به سمت آسمونش دراز میکنم و عاشقانه و مادرانه شکرگزارش میشم بابت دادن تو در این روز زیبا و منحصر بفرد زندگی من. تولدت مبارک شیره جانم، گل همیشه بهار مادر

Animation2birthday.gif



موضوع : تولد رادین
تاريخ : 18 / 12 / 1394 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 72 مرتبه

امروز رادین عسل مامان بهمراه بابا رضا عصر ساعت شش رفت آرایشگاه تا موهاشو یه کم مرتب کنه. اولش که بهش پیشنهاد دادم بهمراه بابایی بره فکر نمیکردم قبول کنه ولی وقتی بابایی داشت میرفت رادینم خیلی راحت آماده شد و باهاش رفت. به بابایی خیلی تاکید کردم که موهاشو فقط مرتب کنه و کوتاه نکنه ازش. چون موهای بلند پسرم رو خیلی دوست دارم و دلم نمیاد از موهای خوشگلش کوتاه بشه. هرکس هم که موهای رادین عسلکم رو میبینه میگه چه موهای خوشگلی داره. رادین از بابا رضا خواسته بود سر راهشون برن خونه عمه سارا و باباجونش رو هم با خودشون ببرن. اول رادین موهاشو کوتاه کرده بود و وقتی نوبت بابایی رسیده بود باباجون رادین عسل رو برده بود پارک و کلی بازی کرده بود. فدای پسر نازم بشم منبوسخلاصه بعد از حدودا دو ساعت رادین و بابایی برگشتن و موهای رادین دقیقا همون چیزی بود که مد نظرم بود و خیلیییییییییی هم به پسر خوشگلم میومد. مبارکت باشه پسر خوشگل مامانمحبت این چهارمین کوتاهی موی پسرم از بدو تولدش تا الان بود. اولین بار یکسالگی، دومین بار برای عروسی عمه سارا یعنی یکسال و هفت ماهگی، سومین بار فکر کنم سه سالگی (الان دقیق خاطرم نیست ولی توی وبلاگش ثبت کردم)، و الان هم چهارمین بار در چهار سالگیآرامبعدا حتما عکس خوشگل پسرمو میزارم...



موضوع : قر و قاطي
تاريخ : 6 / 11 / 1394 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 124 مرتبه

یکی از کارهایی که همیشه دلم میخواست برای رادین عسلم انجام بدم این بود که بتونم به طریقی ببرمش به برنامه های عموهای فیتیله ای، چون پسرکم خیلی دوسشون داره و همیشه در حال نگاه کردن برنامه هاشونه بجز اون برنامه ای که عموها غول میشن. حسابی میترسه از غولها فیتیله ای و تا میان توی صحنه چشماشو با دست میگیرهغمناک جدیدا آقا برسام هم به عموها علاقمند شده و همیشه و در همه حال در حال نگاه کردن برنامشونه. بمحض اینکه از خواب بیدار میشه با زبون اشاره بهمون میفهمونه که براش فیتیله ایها رو بزاریم. میره کیف سی دی های رادینو میاره و سی دی فیتیله هارو در میاره و میره سمت دستگاه DVD که یعنی برام بزاریدشزیبا خلاصه همیشه دلم میخواست که رادین از نزدیک فیتیله ایها رو ببینه، حتی یه بار از خاله مریم پرسیدم میدونی چطور میشه رادینو ببرم برنامه فیتیله ایه؟ و خیلی هم توی نت سرچ کردم اما متوجه شدم که فقط با پارتی بازی میشه اینکارو کردغمگین حاضر بودم تا تهران ببرمش تا بتونم یه روز ببرمش برنامه فیتیله ایها. تا اینکه..........

تا اینکه روز جمعه 2 بهمن با خاله مهسا توی زیتون مشغول پیاده روی بودیم که یهو بنر تبلیغاتی فیتیله ایها توجهمو جلب کرد. ببببببببببببببببلهآرامعموهای فیتیله ای برای دو روز به اهواز اومده بودن و برنامه اجرا میکردنبغلسر از پا نمیشناختم. بمحض اینکه رسیدم خونه رفتم پای کامپیوتر نشستم تا بلیط برنامه رو بگیرم. بلیط سطح یک برای روز جمعه وجود نداشت و همه صندلیها پر شده بود. برای روز شنبه ولی هنوز صندلی خالی زیاد بود. منتها یه مشکل بزرگ وجود داشت و اون هم این بود که چون بابایی سرکار بود و نبودش که مارو ببره به برنامه و محلی هم که برنامه اجرا میشد خیلییییییییییی دور بود و برنامه هم ساعت هفت شب بود برگشتمون یه مقدار سخت و ریسک پذیر بود. رفتن رو میشد با آژانس رفت ولی برگشتش سخت بود. یه مقدار ضد حال خوردم و میخواستم هرطور شده پسرمو به این برنامه ببرم. یهو خاله مهسا پیشنهاد خوبی داد و گفت با زندایی مریم و فاطمه (دختردایی رادین) برید.تشویق منم سریع بهشون زنگ زدم و بعد از کسب موافقت چهارتا بلیط سطح دو گرفتم (صندلیهای سطح یک تکمیل شده بود). قیمت هر بلیط نفری35000 تومان بود. خلاصه کلی ذوق کرده بودم و بیصبرانه منتظر بودم رادین بیدار بشه تا این خبرو بهش بدم. رادین ساعت یک و ربع ظهر بیدار شد و همونوقع هم برسام تازه خوابیده بود. من و رادین و مامان جون داشتیم میرفتیم رستوران شرکت تا غذا بگیریم و رادینم توی پارک کمی بازی کنه. بابا رضا بهم گفته بود که بزار من این مژده رو به رادین بدم. توی ماشین بودیم که زنگ زدم به بابایی و گوشی رو دادم دست رادین و بابایی بهش گفت بخاطر اینکه دیروز رفتی بینایی سنجی و چشماتو معاینه کردی برات جایزه گرفتم و جایزه ات هم بلیط جنگ عموهای فیتیله ایهخوشمزه رادین اولش کمی ذوق کرد و بعدش گفت نمیخوام برمسکوت ولی میدونستم این حرفو از ته دلش نمیزنه و در واقع شوکه شدهخندونک بعدم زنگ زدم به باباجون و مامان جون بروجردیش و گوشی رو دادم به رادین تا به اونا هم بگه. خلاصه روز شنبه (سوم بهمن) شد و من و رادین حاضر و آماده رفتن برای دیدن فیتیله ایها. خیلی دلم میخواست که برسامم ببرم اما میدونستم توی اون شلوغی و همهمه نگه داشتن برسام و اینکه راضیش کنی سرجاش بشینه و تکون نخوره محال ممکنه و هم خودش اذیت میشه و هم ما. زندایی مریم با پدرش اومدن دنبالمون (دایی میثم اصفهان بود بخاطر دانشگاهش). رادین خیلی دلش میخواست زودتر برسیم و فیتیله ایهارو ببینه. وقتی توی خونه بودیم میگفت مامان پس کی میریم؟؟؟؟ توی ماشین هم خودش و فاطمه کلی حرف زدن و بازی کردن. وقتی رسیدیم اونجا براحتی رفتیم داخل و خیلی راحت صندلیهامونو پیدا کردیم. نظم اونجا خیلی خوب بود و واقعا برام تعجب آور بود. چون معمولا برنامه های به این شلوغی بی نظم و ترتیبن و از همین هم میترسیدم. اما برخلاف تصورم همه چیز خوب و اوکی بود. وقتی که نشستیم و جامون مشخص شد من دوباره رفتم بیرون و برای بچه ها ذرت و بادکنک خریدم. زندایی مریم هم یه نی نی سه ماهه توی شکمش داشت و زیاد حالش جا نبود. البته بعد از اومدن به اونجا کمی بهتر شد. خلاصه برنامه شروع شد و من یکی که خودم واقعا ذوق کرده بودم و از دیدن عموهای فیتیله ای هیجان زده شده بودم. رادین از اواسط برنامه ساز رفتن میزدغمگین اوایلش ذوق کرده بود و دست میزد و میخندید اما اواسطش میگفت بریم. نمیدونم چرا؟ شاید فکر میکرد الانه که غولهای فیتیله ای بیان روی صحنهخطا و یا شاید هم خسته بود و خوابش میومد. چون ظهر نخوابیده بود. برنامه تا ساعت نه و اندی طول کشید و در طول برنامه هم براشون سیب زمینی سرخ شده خریدم و موقع رفتن هم دوباره بادکنک. یکی هم برای برسام خریدم. ساعت یه ربع به ده خونه بودیم و برسام از دیدن بادکنکش کلی ذوق کرده بود و خودش و رادین کلی بازی کردن. شب خیلی خوبی بود و بهمون کلی خوش گذشت. ممنون عموهای فیتیله ای. محبت



موضوع : وقایع مهم زندگی رادین جون
تاريخ : 5 / 11 / 1394 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 178 مرتبه

مدتیه که رادین موقع تماشای تلویزیون مدام پلک میزنه و چشمای خوشگلش اذیت میشن. از دیدن صحنه پلک زدنهای مکرر رادین اعصابم بهم میریخت، مخصوصا وقتی که این پلک زدنها به یک چشمی پلک زدن منتهی میشد و تصمیم داشتم در اسرع وقت ببرمش بینایی سنجی تا خیالم از بابت ضعیف بودن یا نبودن چشمهای پسرکم راحت بشه. تا اینکه بالاخره موقعیت جور شد و پنجشنبه یک بهمن مامان جون برای رادین نوبت گرفت. از شب قبلش رادین رو از نظر ذهنی آماده کرده بودم که قراره فردا بریم چشم پزشکی و ... تا اینکه روز پنجشنبه ساعت یازده صبح رفتم بالای سرش و با ناز و قربون صدقه بیدارش کردم. چقدرم که اینکار برام سخت بود. واقعا دلم نمیومد پسرکمو از خواب ناز بیدار کنم. تا نیمساعت داشتم باهاش کلنجار میرفتم که راضی بشه و بیاد چشم پزشکی. به بابارضا زنگ زدم و گفتم تو راضیش کن. بالاخره راضی شد بشرط اینکه اول یه کم پای لپ تاپ بازی کنه و بعد بریم. بهش اجازه دادم تا وقتیکه خاله مهسا آماده میشه بازی کنه و بعد بریم. از شانس ما مامان جون همون روز مریض بود و باهامون نمیومد اما تلفنی برامون نوبت گرفته بود و سفارش شده بودیم چون بینایی سنج دوست مامان جون بود. خانم نیکبخت. به هر صورتی که بود و با وجود نق نق های رادین که نمیام و ال و بل و ... و وبا کلی وعده و وعید آقا رادین رو بردیم داخل اتاق. خوشبختانه و خدارو شکر چشمای نازش هیچچچچچچ مشکلی نداشت و گفت فقط خیلییییییییییی کم و جزئی آستیگماته که باید هر شش ماه بیاریش چکاپ چشم و در پاسخ به این سوال من که دلیل پلک زدنهاش چیه؟ گفت که این بازی بچه ها با چشماشون هست و همه بچه ها اینکارو میکنن. و دلیل دیگه اش خسته شدن چشماش در اثر بازی با مویابل و لپ تاپ و تبلته وگرنه مشکل دیگه ای نداره. وقتی رفتیم بیرون از رادین پرسیدم حالا ترس داشت واقعا؟ گفت نهههههههههههآرام بعدم برای اینکه به وعده هام عمل کرده باشم از همون کلینیک و از باجه کتابفروشیش یه کتاب و دوتا نقاب موش و گربه براش خریدم که نقاب گربه اش رو خیلی دوست داره. واقعا خیالم از بابت چشمای رادین آسوده شد و بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد. خدایا شکرت بخاطر همه الطافت و مهربونیاتبوس



موضوع : قر و قاطي
تاريخ : 20 / 10 / 1394 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 140 مرتبه

رادین عزیز من اینروزها خوشحاله و حسابی سرگرم. چون مامان جون و باباجونش که خیلی دوسشون داره از روز جمعه از بروجرد اومدن و رادین دیگه حسابی با مامان جونش سرگرمه. ولی همیشه در چنین موقعیتی من نگرانی و ناراحتی روز جداشدنشون رو دارم. چون پسرکم خیلی ناراحت میشه و خیلی گریه میکنه براشون و اقعا قلبم تحمل اشکها و گریه های پسرکم رو نداره. راستش خیلی ناراحت و عصبانیم که از اهواز رفتن بروجرد. چون رادین خیلی دوسشون داره و وقتی اونا میان یا م ا میریم بروجرد موقع جداشدن رادین خیلی اذیت میشه و گریه میکنه و این برام یه مساله بزرگ و ناراحت کننده شده.برعکس رادین، برسام به خانواده من وابسته است و خیلی دوسشون داره. چون بیشتر با خانواده من بوده و از وقتی که برسام هشت ماهه بود خانواده بابایی رفتن بروجرد و برسام زیاد ندیدشون. ولی رادین روزهای زیادی رو با خانواده باباییش گذروند و به همین خاطر بهشون علاقه خاصی داره. پسرای خوشگلم الان یک ماهه که سرماخوردن و دارو میخورنغمگیناین بین فقط یه هفته خوب بودن و باز روز از نو و روزی از نو. سرماخرودگی و آبریزش بینی و سرفه های لعنتی. با هر سرفشون دلم خون میشه. کاش زودتر این فصل لعنتی تموم بشه و بیماریها ریشه کن بشه. رادین عزیز من علاقه زیادی به تماشای کارتون داره. چند روز یه بار با بابایی میره کلوپ و چندتا سی دی جدی میخره و دیگه حسابی سرگرمه. وقتی هم بابایی نیست خودم میرم براش میخرم. هر شب هم ساعت دوازده شب کارتون تام و جری و شان د شیپ و باب اسفنجی رو از شبکه MBC3 نگاه میکنه. با کارتون تام و جری کلی میخنده و دلم ضعف میره از خندیدن قشنگش. یه روز خونه مامان جون بود و من از سرکار برگشتم و وقتی رفتم داخل دیدم محو تماشای تام و جریه و یواشکی رفتم بالای سرش و دیدم داره غش غش میخنده. کلی بوسیدمش و قربون صدقش رفتم. 

مدتی بود که رادین همش میگفت برام تفنگ ترقه ای بخرید. نمیدونم از کجا دیده بود. تا اینکه پنجشنبه شب یعنی پن بردیمشون پارک زیتون و اونجا بابایی براش خرید. از ذوق تفنگش دیگه حاضر نشد توی پارک بازی کنه و گفت بریم خونه. عجیب بود رادین که همیشه به زور باید از پارک درش می آوردیم اونشب هی میگفت بریم و بازی نکرد. بردیمش پارک ساحلی و اونجا کلی با تفنگ ترقه ایش بازی کرد و ذوق کرد. یکی از ترقه هاشم نگه داشت برای باباجونش که واسش بزنه. جمعه که باباجونش از بروجرد اومد حلقه آخر ترقه رو هم برای باباجونش زد. با دیدن تفنگ ترقه ای رفتم به دوران کودکیم و نوجوانیم. دورانی که داداش میثمم هم از این تفنگها داشت و ما هم باهاش بازی میکردیم و ترقه میزدیم و ذوق میکردیم. یادش بخیر



موضوع : قر و قاطي
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 33 صفحه بعد