آقا رادین
جوانمرد کوچولو
تاريخ : 9 / 10 / 1393 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : مرتبه

پسر زیبایم تو امید و عشق منی. عاشقانه دوستت دارم گل زیبای زندگی من



موضوع :
تاريخ : 24 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 9 مرتبه


عشق مامان



نفسم با نقاشي روز جهاني قلب



همه وجود مامان



وجود مامان موهاشو دوباره كوتاهتر كرد.



نفسم در حال رفتن به مدرسه


موضوع :
تاريخ : 24 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 6 مرتبه

اين هفته روز شنبه رو باز با مامانجون رفتيم. رادين خيلي هم دوست داره كه مامانجون ظهر بره دنبالش و ببرش خونه خودشون بهش گفتم بابايي كه رفت سركار مامانجون دوهفته مياد دنبالت و ميري اونجا. اما يكشنبه يعني ديروز رو برسام هم ساعت هفت صبح بيدار شد و بابايي خودش بردمون مدرسه و بعدم منو رسوندن سركار. برسام عشقم توي خونه گريه ميكرد كه نرو سركار خواستم با خودم ببرمش سركار اما با باباييش برگشت خونه عشق ماماني. ظهر بابايي بانك بايد ميرفت و مامانجون و دايي امين رفتن دنبال رادين. رادين سورپرايز شده بود. توي حياط بودن زنگ ورزششون بود و داشتن توپ بازي ميكردن. ظهرم رفت خونه مامانجون و گفت نيايد دنبالم من همينجا ميخوام بمونم. دلم براش تنگ شده بود و بعد از ناهارم با برسامي رفتيم پيشش و تا شب خونه مامانجون بوديم. ديروز يه جعبه هم براي وسايل كاردستي هاشون توي كلاس، خريديم و برد داد به معلمش. وسايل رو مدرسه تهيه كرده و جعبه رو خودمون بايد تهيه ميكرديم. ديشب هم پسركم ساعت نه و نيم خوابيد و با اينحال امروز صبح ساعت هفت و نيم بزور بيدار شد. الهي فداش بشم خيلي خوابش ميومد. مامانجون اومد دنبالمون و رفتيم مدرسه. رادين موند سر صف و منم وسايلشو گذاشتم توي كلاس و رفتم سركار.



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 20 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 6 مرتبه

رادين مامان الان چند روزيه كه مريضه و توي خواب خيلي سرفه ميكنه. تصميم گرفتم يكي دوروزي مدرسه نفرستمش تا استراحت كنه و حالش خوب بشه. روز يكشنبه و دوشنبه رو موند توي خونه. يكشنبه صبح هردوشون رو برديم دكتر و براشون دارو نوشت. قبل از رفتن به كلينيك يه سر رفتم مدرسه رادين تا دفتر آراد همكلاسي رادين رو كه جامونده بود توي كيف رادين بهش بدم. معلم رادين تكليف تو خونه رادين رو هم بهم داد و گفت بمناسبت روز جهاني كودك اين نقاشي رو بايد رنگ كنن. 

 برسام شب قبل تا صبح تب داشت و رادينم همينطور منتها رادين قبل از خواب داروي تب بر خورد و تبش قطع شد. خودمم يكشنبه سركار نرفتم. دوشنبه هم جشن روز جهاني تخم مرغ داشتن و شب قبلش من و بابايي براش دوتا تخم مرغ خوشگل تزيين كرديم اما چون شب تا صبح سرفه كرد و آورد بالا و نتونست خوب بخوابه دوشنبه هم نفرستادمش مدرسه و صبح كه بيدار شده بود تخم مرغها رو خورده بود. سه شنبه و چهارشنبه رو پسركم رفت مدرسه و حالش خيلي بهتر از قبله و كمتر توي خواب سرفه ميكنه. برسامي ماماني هم خدارو شكر خوب شده. خدايا شكرت. مامانجون هم يكشنبه از تهران برگشت و سه شنبه رو من و رادين با مامانجون رفتيم تا مدرسه. رادين خيلي خوشحال بود كه مامانجون قراره ببرش مدرسه. چهارشنبه رو ولي خودمون رفتيم چون بابايي بانك كار داشت و مامانجون اومد خونه پيش برسام موند و ما با تاكسي سرويس رفتيم مدرسه. 



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 18 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 17 مرتبه


وروجكا روي تردميل جديدمون


نقاشي روز جهاني قلب


عشق مامان
منتظر ورود آقا پليسهجشن روز نيروي انتظامي. عشق مامان اولين نفر كلاه به سر از سمت چپ


زندگي ماماني. فداي دستاي كوچولوت كه گل رو گرفتي باهاشون
زندگي مامان در حال دست دادن و اهداي گل به پليس مهربون
اينم برسام عشق مامان در مدرسه داداشي. اقا پليس خوشتيپ من



موضوع : عكس
تاريخ : 16 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 11 مرتبه

شنبه ١٥مهر مدرسه جشن هفته نيروي انتظامي براي بچه ها برگزار كرده بود و سه تا از پليسهاي مهربون رو هم دعوت كرده بودن مدرسه. روز جهاني قلب هم بود و شب قبل تا ساعت يازده و نيم مشغول كشيدن نقاشي قلب بودم. رادين رو ساعت ده خوابوندم. بينيش توي خواب كيپ بود و رفتم توي بينيش قطره ريختم كه از خواب بيدار شد و بعدم ديگه نخوابيد چون ميدونست قراره نقاشي بكشم براش. نشست كنارمون و نقاشي كشيد و منم نقاشي قلبش رو كشيدم. تا خوابيد شد ساعت دوازده و واقعا دير خوابيد. صبح كه از خواب بيدارش كردم واقعا خسته بود. بدنش هم داغ بود. اگه بخاطر جشن و ديدن پليسها نبود نميبردمش مدرسه و ميذاشتم استراحت كنه. پسركم حالش خوب نبود. قبل از رفتن بالا آورد. صبحونه هم كه هيچوقت نميخوره. شب قبل يه شاخه گل رز صورتي هم خريده بوديم براي هديه دادن به پليس. كلاهشم دادم باز برد كه موقع اومدن پليسها بزاره رو سرش. رسيديم مدرسه يادم اومد گل رو نياوردم. رادين رو گذاشتم توي مدرسه و با همون تاكسي سرويس رفتم خونه و گل رو رسوندم دست رادين و بعد رفتم سركار. ظهر بابايي و برسام رفتن دنبال رادين و وقتي برگشتن خونه عشق ماماني انقدر خسته بود كه بدون ناهار خوردن خوابيده بود. وقتي رسيدم خونه رادين خواب بود. ساعت سه بيدار شد و گفت مامان خيلي گرسنمه. گفت نون و پنير و خيار ميخوام. بهش دادم خورد و بعدم گوشت چنجه دراوردم سيخ زدم و دادم خوردن. دو روز هم هست تردميل خريديم و رادين و برسام يكي دو روز اول خيلي ذوق داشتن مخصوصا رادين و ميرفتن روش و بازي ميكردن. دردشون به جون مادر



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 13 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 17 مرتبه


كلاه هاي پليس بعد از اتمام ساعت يك و ربع نيمه شب


عشق مامان بعد از كامل شدن اولين كلاه

روزنامه ديواري بعد از اتمام

عشق مامان توي مدرسه.عكس از كانال معلمشون


رادين و همكلاسيهاي خوشگلش با كلاه هاي پليس

 


خانم گلاب معاون گل گلاب مدرسه و وادين عشق مامان


موضوع : عكس
تاريخ : 12 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 9 مرتبه

ديروز سه شنبه يازده مهر بود و رادين عشق مامان مثل روزاي قبل رفت مدرسه. منم سركار بودم كه يهو يادم افتاد معلمش توي كانال گفته بود والدين به مناسبتهاي مختلف اگر دوست داشتن كاردستي درست كنن. توي تقويم روميزيم نگاه كردم و ديدم از چهارشنبه يعني امروز هفته نيروي انتظامي شروع ميشه. به بابايي زنگ زدم و بهش ليست دادم كه خريد كنه توي اينترنتم سرچ كردم و چندتا طرح پيدا كردم و ظهر كه رفتم خونه هممون بعد از ناهار مشغول كاردستي شديم. طرح يه كلاه پليس رو كشيدم و به تعداد چهارده تا درست كرديم. بچه هاي كلاس سيزده نفرن و رادين خيلي تاكيد داشت كه يه كلاه هم واسه بنيامين دوستش كه كلاس پنجمه درست كنم. عصري رفتيم واسه خريد تردميل و وقتي برگشتيم براي شام بچه ها گوشت چنجه و جوجه سيخ زدم و بعدم دوباره مشغول كلاه ها شدم. رادين ماماني هم توي كاردستي كمكم كرد. رادين و برسام همچنان مريضن و رادين بعد از شام سرفه ميكرد و حالش بهم خورد و آورد بالا. بردم خوابوندمشون و تا ساعت يك و ربع شب خودم و بابايي مشغول كاردستي ها بوديم. خيلي خووووووب از آب در اومدن. خيلي ذوق داشتم و ميدونستم رادين هم كلي ذوق ميكنه. از همه بهتر اين بود كه كاملا سورپرايز بود واسه معلم و بچه ها. رادين نيمه شب با سرفه بيدار شد و اوردمش تو آشپزخونه و بهش آب دادم و روزنامه ديواري رو نشون دادم و خيلي خوشش اومد و گفت مامان من اينو نميبرم مدرسه ميخوام بزارمش تو اتاق خودم. گفتم نه مامان اينو ببر بعدا دوباره با هم درست ميكنيم. صبح با هم رفتيم مدرسه و كاردستي ها رو هم برديم. معلم ازمون تشكر كرد و خوشحال شد. ظهر از سركار زنگ زدم كه سراغ رادينو بگيرم خانم گلاب معاونشون گفت چقدر كلاهها قشنگ شدن رادين يه دونه هم به من داد و با هم عكس گرفتيم. كلي هم تشكر كرد ازم. بچه هاي كلاس خيلي كلاههاشون رو دوست داشتن و تا ظهر موقع خونه رفتن هم سرشون بود. خيلي خوشحالم كه واسه پسركم اين كاردستيهاي خوشگل رو درست كردم. مداروشكر امروزم چهارشنبه بود و رادين ماماني دو روز توي خونه استراحت ميكنه.



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 10 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 10 مرتبه

امروز دهم مهرماه و هفته دوم از شروع مدارسه. اين هفته شنبه و يكشنبه به دليل تاسوعا و عاشورا تعطيل بود. امروز براي من با هفته قبل تفاوت داشت. تفاوتش هم در اين بود كه امروز خودم هم بايد ميرفتم سركار. قبلا كه سركار ميرفتم قبل از رفتنم چندين بار رادين و برسامم رو نگاه ميكردم و وقتي خيالم راحت ميشد كه پسركاي نازم در خواب ناز هستن با خيال آسوده ميرفتم سركار. البته اگر بيدار ميشدن و ميديدن كه دارم ميرم برسام رو كه مجبور بودم بخوابونم و برم چون گريه ميكرد رادين رو هم اگر دوباره نميخوابيد با خودم ميبردم سركار. چون پسركم بغض ميكرد از رفتن من و منم تاب ديدن بغض و گريه رادينكم رو نداشتم و ندارم هيچوقت. اما هفته آخر شهريور و روز آخر قبل از شروع مرخصيم يعني ٢٩شهريور صبح رادين موقع رفتن من بيدار شد و ديد كه لباس تنمه و دارم ميرم اما پسرم اصلا بهانه نگرفت و نگفت كه منم ميام. فقط گفت مامان نرو. گفتم مامان مجبورم برم فقط امروز ميرم بعدش يازده روز توي خونه ام. خواستم ببرمش اما راننده پايين منتظرم بود و معطل ميشد. موقع رفتن ايستاد دم در نگام كرد و بعد از رفتن منم زود خوابيده بود. اما دلم تو خونه پيش نگاه قشنگش موند و بدجور غمگين بودم تا وقتي فهميدم خوابيده آرومتر شدم. خلاصه امروز تفاوتش براي من اين بود كه اولين بار بود كه موقع رفتن سركار پسرمو بيدار ميكردم. شب قبل بدليل اينكه عصري زياد خوابيده بود خيلي دير خوابش برد ساعت دوازده و ربع خوابيد و خيلي ناراحت بودم كه بايد صبح زود هم بيدارش كنم. اما بهرحال مجبور بودم و ساعت هفت و ربع بيدارش كردم. و آماده شديم و ساعت هفت و سي و پنج دقيقه از خونه زديم بيرون. موقع رفتن برسام بيدار شد و ما هم سريع در رفتيم. از امروز بايد با تاكسي سرويس ميرفتيم چون بابايي تو خونه بايد بمونه پيش برسام. خدا ميدونه چه حس خوبي داره سركار رفتن و نشستن توي ماشين و قسمتي از مسير رو بودن با پسرك جذاب و شيرينم. بردمش مدرسه. سر صف. وسايلشو گذاشتم تو كلاس. چند دقيقه اي پيشش موندم و بوسيدمش و رفتم سركار. بين روز زنگ زدم و از خانم گلاب سراغشو گرفتم گفت رادين ديشب دير خوابيده؟گفتم آره. گفت نيمساعت بعد از شروع كلاس اومد گفت كي تمام ميشه. گفت كه همشون امروز خسته ان چون چند روز تعطيل بوده خوابشون بهم خورده و ديشب دير خوابيدن. ظهر بابايي و برسام رفتن دنبال رادينكم و منم ساعت دو رسيدم خونه. ناهارمو ديشب درست كرده بودم دال عدس. برنجشم بابايي درست كرد همون ظهر. رادين ناهارشو خورده بود. دو سه روزم هست هردوشون مريضن داروهاشونم دادم و بعدم چون تصميم داشتم امشب زود بخوابونمش ظهر نخوابوندمشون و ساعت پنج رفتيم خانه بازي تا هشت و ربع. بعدم اومديم خونه شامش رو دادم. باباجون كمي اومد پيشمون مامانجون مسافرته و باباجون با دايي امين تنهاست تو خونه. ساعت نه و ربع رادين توي هال روي پام خوابش برد. برسامم ساعت ده و نيم خوابيد. خودمم بالاخره بعد از پنجسال و نيم ميتونم شبا زود بخوابم كه صبحها سرحالتر باشم. خيلي خوشحالم كه رادين امشب زود خوابيد و صبح خوابش كامل شده. فداش بشم من مايه آرامشم



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 9 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 11 مرتبه

روز جمعه هفتم مهرماه برسام و رادين تا حدوداي ساعت ده و نيم يازده خوابيدن و ساعت دوازده از خونه زديم بيرون بسمت شوشتر. ناهار خونه عمو اسماعيل دوست و همكار بابايي دعوت بوديم. بچه ها كلي بازي كردن و بهشون خوش گذشت. به ما هم خيلي خوش گذشت. شام هم توي حياط جوجه و چنجه سيخ زدن و بعد از صرف شام حركت كرديم بسمت خونه. ساعت نه رسيديم خونه. روز خوبي بود و به هممون خوش گذشت. چهار روز تعطيلي توي خونه خيلي خوب بود و مثل قبل از مدرسه رفتن رادين شبا هر ساعتي دلش خواست خوابيد و صبحها تا دم ظهر خوابيد. امشب هم خودمون رو مهياي رفتن به كار و مدرسه براي فردا شنبه دهم مهر كرديم. منم مرخصيم تموم شده و بايد فردا برم سركار. بابايي هم كه فعلا مرخصيه و تا حدود يكماه ديگه خونه است. 



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 6 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 8 مرتبه

روز چهارم و پنجم مهرماه كه چهارمين و پنجمين روز مدرسه پسركم بود بابا رضا رادين رو برد مدرسه. روز چهارم من بيدارشدم و داشتم آماده ميشدم كه رادينو ببرم كه بابايي گفت تو بمون پيش برسام من خودم ميبرمش. دلم نميومد با پسركم نرم. بيدارش كردم و بهش گفتم با بابايي ميري؟گفت آره. باباجون مسيح زنگ زد و گفت من حمام كردم الان ميام پيش برسام كه شما رادينو ببريد. گفتم نميخواد بياي باباش ميبرش. موقع رفتن رادين پشيمون شد و گفت مامان باهام بيا. خيلي ناراحت شدم گفتم مامان من الان ديگه نميتونم بيام باهات چون كسي پيش برسام نيست. بابارضا هم كلاس داشت و بايد بعد از رسوندن رادين ميرفت كلاس. وگرنه من رادينو ميبردم و بابايي ميموند خونه. غصه ام گرفت كه نشد با پسركم برم. بابايي بردش و تا زنگ تفريح اول كه ساعت هشت و نيم بود موند پيشش و بعدم رفت كلاس. ساعت ده و نيم زنگ زد گفت برم به رادين سر بزنم؟گفتم آره حتما برو. به رادين سر زد و اومد خونه و قبل از رفتن دنبال رادين رفتم خونه مامانجون و دوتا كيف براي معلم و معاون رادين خريدم از دايي امين و بعدم رفتيم گلفروشي و دوتا دسته گل خريدم و رفتيم مدرسه. خانم گلاب معاون مدرسه كلي ذوق كرد و از رادينم كلي تشكر كرد و معلمشم همينطور. خواست رادين رو ببوسه اما رادين خجالت كشيده بود و پشت ميزش قايم شده بود. بعدم پسركم رو بغل كردم و رفتيم خونه. عصري هم رفتيم خانه بازي و كلي بازي و شادي كردن. روز پنجم مدرسه هم كه ميشد آخرين روز از هفته اول مدرسه، باز هم رادين بهمراه بابايي رفت مدرسه و امروز زودتر از روزاي ديگه رسيد و سر صف ايستاد و بعدم كه رفت سركلاس بابايي رفت كلاس خودش. امروز ساعت يازده برنامه محرم داشتن و ديشب آخر شب دايي امين براي پسرم زنجير و پيشوني بند و شال مشكي آورد. ساعت يازده رفتيم مدرسه پيشش كه خودمم مرقع برنامشون باشم و عكس بگيرم كه خانم گلاب گفت والدين نبايد باشن خودمون عكس ميگيريم ميزاريم تو كانال. رفتيم. سر راه رفتيم واسه ناهار بچه ها ماهي قزل خريديم. اين اولين بار بود كه خودم ماهي خريدم. هميشه خونه مامانجون ماهي ميخورديم گاهي هم بهمون ماهي ميداد. خودمون تا حالا نخريده بوديم باد نبودم اما ماهي خوبي هم از آب در اومد. برگشتيم خونه و ساعت دوازده بابايي و برسام رفتم دنبال رادين. منم غذا رو آماده كردم تا رادينكم كه رسيد بخوره. چون وقتي ميرسه خيلي گرسنه است. ظهر ديدم كه عكسهاي رادين موقع زنجير زني توي كانال معلمشون گذاشته شده و چقدر قشنگ بود پسركم. معلمش هم كه كلي حال كرده بود با رادين براش متني زير عكسش نوشته بود مخصوص خودش به اين مضمون كه رادين عزيزم كه از اول تا آخر مراسم زنجير ميزد امام حسين نگهدارت باشه پسر گلمآرام خيلي ذوق كردم از ديدن عكسها و متن معلم رادين. عصري هم مجددا رفتيم خانه بازي و كلي بازي كرديم با همديگه. براي رادين و برسامم يه قلك پلاستيكي خريدم كه خيلي هم خوششون اومد. اينم از هفته اول مدرسه. به پسرم افتخار ميكنم كه انقدر زود با همه چيز وفق پيدا ميكنه و انقدر مدرسه رو دوست داره. خيلي خوشحالم كه چهار روز تعطيله و پسرم استراحت ميكنه و نياز نيست صبح زود بيدار بشه. 



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 36 صفحه بعد