آقا رادین
جوانمرد کوچولو
تاريخ : 9 / 10 / 1393 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : مرتبه

پسر زیبایم تو امید و عشق منی. عاشقانه دوستت دارم گل زیبای زندگی من



موضوع :
تاريخ : 24 / 12 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 31 مرتبه

چهارشنبه 20 ام بهمن ماه اسباب کشی کردیم به منزل جدید واقع در زیتون کارمندی و دقیقا نزدیک به خونه مامان جون مهین. خیلی وقت بود که تصمیم داشتیم اینکار رو عملی بکینم و بالاخره موقعیش جور شد و به منزل جدید رفتیم. رادین مامان به محض ورود به منزل جدید کلی ذوق کرد و اینور و اونور میدوید و چون خونه خیلی بزرگه جای کافی برای مانور دادن و شیطنت داشت. اتاق خواب خودش رو هم انتخاب کرد و اتاقی که پنجره اش توی تراس باز میشه و به بیرون ویو داره رو انتخاب کرد. قربون پسر با سلیقه ام برم. خلاصه رادین و داداشش کلی ذوق زده بودن و تا میتونستن شیطنت کزدن. رادین عزیزم توی همه کارها هم بهمون کمک میکرد و البته خرابکاری و فضولی هم زیاد میکردخندونک توی تمام خریدهای مربوط به خونه هم باهامون میومد و پسرکم با سلیقه عالی خودش، در انتخاب بهمون کمک میکرد. فداش بشم الهی وقتی برای خرید مبل رفته بودیم از مبلهای خیلی گرون و شیک خوشش میومد و میگفت مامان اینو بخریممحبتخجالتاولین شبی هم که توی خونه جدیدمون خوابیدیم 22 ام بهمن ماه بود و به پیشنهاد رادین عزیزم توی اتاق رادین خوابیدیم و تا وقتی که تخت خودمون رو راه انداختیم چند شبی رو توی اتاق رادین میخوابیدیم. رادین سرویس خواب نوزادیش رو هم کاملا و دیگه بدون هیچ حق مالکیتی خندونک به داداشش واگذار کرد تا خودش سرویس خواب جدید بخره. و امروز 24 ام اسفند ماه و دقیقا همین حالا ساعت یک و نیم ظهر الان توی اتاق رادین دارن سرویس خواب جدید ماشینی رادین رو نصب میکننآرام پسرکم سرویس خوابش رو هم خودش انتخاب کرد و قبل ازاینکه بریم برای خریدش میگفت من سرویس خواب ماشینی میخوامچشمکفدای این حسن سلیقه اش برم من الهی. خوشحالم که سرویس خواب جدید پسرم اومده و مطمئنم الان خیلی ذوق کرده. حیف که سرکارم و خونه نیستم تا اون خنده های قشنگ از ته دلشو ببینم. فدای خنده هات پسرک شیرین زبونممممبوس



موضوع : قر و قاطي, وقایع مهم زندگی رادین جون
تاريخ : 24 / 12 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 19 مرتبه

حدود 4 ماه و نیم پیش یعنی اوایل آبان ماه رادین رو بردیم دندونپزشکی بدلیل اینکه دندونای خوشگلش خراب شده بودن و کمی هم درد میکردن. پسرکم بار اول که رفتیم داخل اتاق دکتر میترسید و با ترس و لرز و گرفتن دست من توی دستاش و به حالت نشسته و روی صندلی و نه روی تخت دندونپزشکی اجازه داد دکتر معاینه اش کنه. هرچند یک بار هم قبلش برده بودمش پیش دکتر دیگه ای و اینبار بعد از حدود یک یا دو ماه مجددا برای اطمینان خاطر خودم آوردمش پیش یه متخصص دیگه و این سومین مطبی بود که آورده بودمش چون دکتر قبلی میگفت با بیهوشی کار میکنم و دکتر دومی هم میگفت بدون بیهوشی و هر دو راه برای ما واقعا مشکل گشا نبود. از طرفی از بیهوشی دادن برای درست کردن دندونای پسرم میترسم و از طرفی هم بدون بیهوشی رادین امکان نداشت راه بیاد و همکاری کنه. و اینبار برای بار سوم آوردمش مطب دکتر دیگه ای و دکتر هم بعد از معاینه عکس دندون نوشت و همون شب عکسش رو گرفتیم. بماند که کلی مکافات کشیدیم تا رادین رو راضی کنیم عکس تکی بگیره ولی چون نمیتونست کاغذ عکس رو تحمل کنه توی دهنش و حالت تهوع بهش دست میداد(که البته خودمم در این مورد همینطورم) مجبور شدیم بعد از تماس با دکتر و اوکی دادن به عکس کامل اینکار رو به اتمام برسونیم. فردای اونروز هم عکس رو بردیم نشون دکتر دادیم و رادین اینبار خیلی راحتتر از روز قبل اومد توی مطب نشست و اینبار روی تخت دراز کشید و دکتر بعد از معاینه مجدد گفت که شش تا از دندوناش خرابه که دوتاش نیاز به عصب کشی داره و چهار تا پر کردن. و فقط با بیهوشی عمومی اینکار رو انجام میده چون رادین سنش کمه و همکاری نمیکنه. و برای اینکار آزمایش خون لازم بود و مشاوره قبل از بیهوشی. وقتی که برگشتیم خونه و بعد از چند روز کلنجار رفتن با خودمون بالاخره نتونستیم خودمون رو راضی به اینکار کنیم و خداییش ترس از بیهوشی مانع از گرفتن این تصمیم شد. تااینکه الان بعد از گذشت چهار ماه رادین مامان چند روز دندون درد بدی گرفت و همون دندونی که رسیده بود به عصب خیلی کلافه اش کرد و از ترس دندونش حتی غذا هم نمیخورد. دوباره متوسل شدیم به دکتر و اینبار با رضایت کامل خود رادین. چوری که خودش میگفت منو ببرین دکتر بخوابونم و دندونامو درست کنه(منشظورش بیهوشیه چون من اینطوری براش توضیحش دادم که میخوابونت و بدون اینکه بفهمی دندونتو درست میکنه). 14 اسفند بود که بردیمش و رادین مامان خیلیییییییییی عالی و مودب مثل همیشه و آروم نشست تا نوبتمون شد و دکتر باز هم عکس دندون نوشت و گفت اگر آزمایش و مشاوره اش رو زود بیاری احتمالا برای قبل از عید بهتون نوبت میدم. همون شب رفتیم که ازمایش خون رو براش انجام بدیم اما دیر رسیدیم و تعطیل بودن. فردای اونروز اول رفتیم عکس دندون رو گرفتیم و پسرکم باز هم نتونست عکس تکی بگیره و باز هم عکس کامل گرفتیم و بعد هم بردیمش آزمایشگاه. خیلیییییی خیلیییییییی از بابت آزمایش خون ناراحت و دلواپس بودم دلم نمیومد ببینم که توی دست پسرکم آمپول بزنن و خونشو بگیرن و واقعا نمیدونستم که عکس العمل رادینکم چیه. وقتی نوبتمون شد نشستم روی صندلی و رادین رو توی بغلم گرفتم و پاهاشو با پاهام محکم گرفتم و دستم رو گذاشتم روی چشمش. پسرم گفتم مامان چرا چشمامو میگیری؟ الان دکتر میخواد بخوابونم دندونامو درست کنه؟ گفتم نه مامانی الان یه آزمایش میخوان بگیرن ازت. وقت یکه سرنگ رو کرد توی دستش پسرم فقط یه اخ کوچولو گفت و مدت زمانی که آمپول توی دستش بود تا خونشون رو بگیره هیچچچچی نمیگفت. بعدش هم با یه نیشتر توی لاله گوش کوچولوی پسرم دوتا خراش ایجاد کرد که اون خراشها کمی دردش آورد و پسرم اذیت شد اما ابزهم هیچی نگفت. واقعا فکر نمیکردم پسرم برای اولین بار که آزمایش خونه ازش میگیرن انقدر خوب برخورد کنه. مثل یه آقای تماااااام آروم و ساکت و خیلی راحت کارهاشو انجام داد. خداروشکر جواب ازماییش و مشاوره قبل بیهوشیش خوب بود. واسه مشاوره من سرکار بودم و رادین با باباییش رفت و انجامش داد. فردای اونروز هم جوابهارو بردیم برای دکتر و دکتر رادین رو تخت خوابوند و دندوناش رو کاملا معاینه کرد و رادین بدون هیچ ترسی و خیلی راحت دهنشو باز کرد و اجازهداد دکتر ارحت معاینه اش کنه. برسام هم به تبعیت از داداشش خیلی راحت روی تخت دراز کشید و اجازه داد دکتر معاینه اش کنه. برسام هم حدود دو ماه پیش برده بودمش و معاینه اش کرده بودن اما چون بار اول بود ترسیده و با گریه اینکار انجام شد اما اینبار چون دید رادین اینکار رو کرد و از اونجاییکه در همه زمینه ها از رادین تبعیت و تقلید میکنه براحتی روی تخت دراز کشید در حالیکه سری قبل توی بغلم اینکار رو انجام دادیم. حلاصه دکتر که دید وضعیت دندون رادین خیلی خرابه گفت حتما قبل از عید بهش نوبت میدم و برگشتیم خونه. اون چند روزی هم درد داشت با بروفن و اسپری بیحس کننده دردش رو آروم کردیم. دیروز یعنی 23 اسفند منشی دکتر تماس گرفت و برای جمعه یعنی 27ام ساعت هشت صبح بهمون نوبت داد. خیلی استرس و نگرانی دارم. دیشب تا صبح خواب دندونپزشکی میدیدم و رادین و برسام که زیر دست دکتر دارن دندوناشونو درست میکنن. انشالله زودتر جمعه هم برسه تا این فکر و خیال دست از سرم برداره. خدایا به امید تو

پ.ن: دکتر از رادین و برسام خیلی خوشش اومد و مخصوصا از تیپ ستشون که هردو پلیور قرمز پوشیده بودن و از اونجایی که دکتر پرسپولیسی تشریف دارن به منشیش گفت از این دوتا پسر خوشتیپ عکس بگیر. منشی هم بردشون توی سالن و از پسرکای نازم عکس گرفتمحبتآرام



موضوع : وقایع مهم زندگی رادین جون
تاريخ : 17 / 9 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 17 مرتبه

امروز شنبه 17 آذر ماه 1395 هست. پسرم رادین تصمیم گرفته موهاشو کوتاه کنه و این هم چند دلیل داشت از دیدگاه خودش: 

اول اینکه عسل مامانی میگه موهام پشت گردنم رو اذیت میکنه و دومین دلیلش هم اینه که میگه میخوام موهام پسرونه باشه. پسرک مامان ازبس که صورتش ظریف و نازه و موهاش هم بلنده همه فکر میکنن دختره و این مسئله رو رادین عزیز مامان دوست نداره. وقتی که کوچکتر بود براش مهم نبود اما هر چی که بزرگتر میشه از این مسئله که بقیه بهش بگن چه دختر نازی و ... چندان خوشش نمیاد. 

خلاصه عصری هر چهارتامون آماده شدیم و رفتیم آرایشگاه آقا محمد. برسامم بردم که شاید اجازه بده کمی از موهاش رو کوتاه کنیم چون موهای برسامم خیلی بلند شدن. رادین عسل مامان خیلی با شخصیت و مودب و آروم نشست روی صندلی و تا آخر کار خودم کنارش بودم و دستش هم توی دستم بود. شونه کردن موهاش توسط آرایشگر کمی اذیتش میکرد و سرش درد میگرفت بخاطر همین خودم موهاشو با دست میگرفتم تا زیاد کشیده نشن. حدود بیست دقیقه ای کارش طول کشید و در نهایت یه پسر خوشگلللللللللل مامانی خوشگلتر از قبل تحویل گرفتیم. عروسک مامانی خیلی پسر خوب و مودبیه و هرجا که بره همه دوسش دارن. اما نوبت به برسام که رسید اصلا و ابدا اجازه نداد دستی به موهاش برسه و فقط به زور و با گریه تونستیم چتریهاشو کوتاه کنیم. 

مامان جون اینا عکسای رادین رو که دیدن کلی برای پسرم ذوق کردن و میگفتن رادین چقدررررررر ناز شده و چقدر بهش میاد. فدای صورت خوشگل پسرم که همه چیز به این صورت میادمحبت



موضوع : وقایع مهم زندگی رادین جون
تاريخ : 14 / 9 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 26 مرتبه

امروز 14 آذر ماهه. هفته گذشته یکشنبه خاله مریم و ایلیا و فاطیما اومدن اهواز و رادین عسلی بهمراه داداشی و مامانی و دایی امین رفتن پیشوازشون. رادین و برسام کلی ذوق کرده بودن و بالا و پایین میپریدن. دوشنبه هم مامان جون نذری شله زرد داشت و صبح نذری رو درست کرد و خیلی هم عالی و خوشمزه شده بود. خاله مریم اینا تا جمعه شب اهواز بودن و بعد برگشتن تهران سر خونه و زندگیشون. این چند روز تعطیلی رو که ایلیاهم بود رادین عسلم کلی بازی کرد و بهش خوش گذشت. و یه چیز خیلی باجال و جالب هم این بود که رادین وایلیا روی گوشیهای من و مامان جون بازیهای مشابه نصب میکردن و کنارهم دراز میکشیدن و همزمان بازی میکردن. دیدن این صحنه برام خیلی دوست داشتنی بود. و البته عجیب. تعجبم از این بود که این دوتا وروجک با این سن کمشون چطور میتونن این بازیها رو سرچ کنن و از بین اینهمه بازی با اسم لاتین پیداشون کننمتفکر رادین پسرم خیلی خوب و مهربونه و همیشه در مقابل خواسته های برسام کوتاه میاد. برسام همه چیز رو بزور از رادین میگیره. دوچرخه، موبایل، ماشین هایی که از دایی امین خریدن و ... و این وسط واقعا من ممنونم از رادین عسلم که با بزرگواری و احترام به خواسته داداشش کوتاه میاد. البته این بین گاهی هم دعوا و موکشی و گاز و چنگ کشیدن هم وجود دارهخندونکولی به خیر میگذره با وساطت اطرافیانخنده



موضوع : عكس, خانواده
تاريخ : 5 / 6 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 65 مرتبه

دیروز پنجشنبه  4 شهریور بود و جشن تولد من وبرسام عسلی بود. البته تولد برسام عسلی 19 مرداد بود اما بدلیل اینکه بابا رضا سرکار بود اونموقع جشن رو موکولش کردیم به اینهفته و همزمانش کردیم با جشن تولد اینجانب که پنج شهریور یعنی امروزه. خانواده خودم، خانواده بابارضا که از سه شنبه از بروجرد تشریف آوردن منزل ما، عمه سارا و همسر محترم، خاله مریم و بچه های گوگولیش و دایی میثم و خانواده محترم، مهمانان افتخاری جشن ما بودن. امشب به همشون یه حال اساسی دادیم و واسه شام پیتزا سفارش دادیم. مهمانان گرامیمون ساعت ده شب تشریف آوردن چون دایی امین با ماشین رفته بود بیرون و دیر برگشته بود خونه. هدیه جشن تولد هم بابایی صبح بهمراه عمه سارا رفته بودن زیتون و براشون ترامبولین یا همون جامپینگ خریده بودن. بقول رادین این تولد جشن تولد دوتاشون بود و هرکس به برسام میگفت تولدت مبارک عشق مامانی رادین عسلی هم میگفت تولد منم هستبغل بخاطر همین امروز همه دیگه میدونستن که تولد رادین هم هست و به دوتاشون تبریک میگفتنآرام هدیه تولد اینجانب هم که واقعا یه سورپرایز عالی بود و بابارضا واقعا دستش درد نکنه. ***سرویس طلا*** اونم چه سروییییییییییییسی دهن همه باز موند از دیدنشآرامعینک رادین وبرسام از هدیه تولدشون که همون جامپینگ بود خیلی خوششون اومد و امروز صبح هم قبل از بیدار شدنشون بابایی براشون بادش کرد و چهار ساعت کامل گیر پمپ زدن و باد کردن جامپینگ بود. بقیه هدیه های تولد برسام عبارت بودش از یه دست بلوز شلوار از طرف خاله مریم برای برسام و رادین، یه بلوز از طرف خاله مهسا و خاله مهرنوش و بقیه هم هدیه نقدی بود. دست همگی درد نکنه. کیک تولد برسام عسلی هم مینیون بود و  واقعا خوشگل شده بودآرام اینم از دومین تولد رادین عسلی در عرض یکسالخندونک



موضوع : تولد رادین
تاريخ : 1 / 5 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 64 مرتبه

روز سومی که قرار بود رادین عسل بره به موسسه خلاقیت، چون من سرکار بودم خاله مهسا رادین رو ساعت 12:30 بیدار کرده بود و آمادش کرده بود و برده بودش موسسه. اما رادین اصلا حاضر نشده بود داخل بره و دوباره با خاله مهسا برگشته بود خونه. منم ساعت 2:30 از اداره برگشتم خونه و رادین که اومد در رو برام باز کرد دیدم هنوز لباساش تنشه. ساعت 5 آماده شدم و خودم بردمش و چون پسرکم دلش نمیخواست اونجا تنها بمونه و ازم خواست که پیشش بمونم منم قبول کردم و تا آخر تایم پیشش موندم. رادین قبول نمیکرد سرکلاس بره و خانم حسینی مدیر موسسه نظرش این بود که نباید بزور وادارش کنیم که سر کلاس بره و باید خودش آمادگیش رو داشته باشه. خلاصه رادین با قول خانم حسینی مبنی بر دادن ماهی کاردستی خوشگلی که مربی نقاشی درست کرده بود قبول کرد که بره کلاس. اما هر چند دقیقه یک بار می اومد و چک میکرد که ببینه من هستم یا نهبغلو من هم بخاطر اینکه از اعتماد پسرکم سواستفاده نکرده باشم تا لحظه آخر کنارش موندم. خانم حسینی میگفت که حتی تا یک ماهم شده ایرادی نداره که همراه بچه به موسسه بریم تا کم کم به محیط اونجا عادت کنه و قبول کنه خودش تنها بمونه توی موسسه. خلاصه اینکه رادین سرکلاسش رفت و در انتها هم ماهی کوچولوی خوشگل رو هدیه گرفت. آخر سر هم ساعت هشت با هم برگشتیم خونه. روز بعد هم باز رادین با گرفتن یه ماهی خوشگل دیگه رفت سرکلاس و بازهم من تا انتهای تایم همراهش موندم. خلاصه اینکه رادین مامان یه هفت هشت روزی رو همینطوری به زور و نه با میل قلبی به موسسه رفت. یه روزش رو هم بعد از اومدن بابایی از سرکار از خونه خودمون رفت موسسه. بابایی مارو برد خونه مامان جون و خودش رادین رو برد موسسه. بهش گفتم پیشش بمون که احساس تنهایی نکنه. اما وقتی که باهاش تماس گرفتم گفت رادینو گذاشتم و رفتم. خانم نیری گفته بود برید پیشش نمونید تا عادت کنه تنهایی بمونه. زنگ زدم موسسه و سراغ رادین رو از خانم نیری گرفتم گفت خوبه و بهانه نگرفته و الان هم سر کلاسه. اونروز روز چهارشنبه بود و ما جمعه همون هفته طی یه تصمیم خیلی فوری ظهر ساعت چهار حرکت کردیم بسمت بروجرد و اونهفته رو رادین نشد که بره موسسه و وقتی که برگشتیم اصلا و  ابدا رضایت نداد که بریم و ثبت نام نهاییش کنیم. خلاصه اینطوری شد که پرونده موسسه رفتن رادین تموم شدآرام



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 22 / 4 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 77 مرتبه

از امروز قرار شد رادین عزیز مامان رو تایم1  تا 4:30 ببریم موسسه خلاقیت. از اول همین تصمیم رو داشتم فقط چون دیروز روز اول بود و میخواستم خودم ببرمش باید ساعت 5 میبردمش. دیشب کیف خوشگلش رو براش آماده کردم و خوراکی و لیوان براش گذاشتم و به مامان اینا سپردم که رادین رو ساعت 12:30 بیدار کنن. اگرم غذا نخورد براش بذارن توی کیفش تا ببره. چون رادینکم معمولا به محض بیدار شدن غذا نمیخوره و حدود یک ساعت بعد اشتهاش باز میشه. لباسای پسرکمم براش آماده کرده بودم تا مامان جون تنش کنه. خاله مهسا رادین عسلی رو سر موقع بیدار کرده بود و آمادش کرده بود و مامانجون بهمراه برسام عسلی برده بودنش موسسه. برسام که عاشق اونجا شده بود و تمام مربیها هم عاشق برسام شده بودن. گویا برسام بیشتر از رادین از اونحا خوشش اومده بود و حاضر نبوده بیاد بیرون. ظهر هم بجای ساعت دو و نیم خودم ساعت دو از اداره زدم بیرون و سر راهم براش جایزه یه سک سک باب اسفنجی خوشگل و خوراکی خریدم و رفتم موسسه پیش پسرکم. تا رسیدم رادینم رو دیدم. پسرکم توی سالن اصلی نشسته بود و تا صدای در رو شنیده بود اومده بود ببینه شاید مامانی خودش باشهآرام فداش بشم الهی. دیدن چهره ناز پسرکم توی اون حالتی که زیاد خوشحال نبود و مشخص بود از اونجا بودن و بدون مامان بودن زیاد راضی نیست برام ناراحت کننده بود. رفتم نشستم کنارش و بهش غذا دادم خورد. خانم نیری گفت هرچی بهش گفتم غذا بهت بدم راضی نشده. ناهار پسرکم استانبولی پلو بود و از دست خودم خورد. فداش بشم الهیمحبت سک سکش رو هم باز کرد و خیلی هم خوشش اومد. رادین مامانی بعداز خوردن غذا حاضر نشد دیگه بمونه و گفت منم باهات میام. هر چی بهش گفتم مامان بمون بعد میام دنبالت گفت نه منم باهت میام خونه. خانم نیری گفت نباید میومدی پیشش. ولی آخه چطور نمیرفتم وقتی همه فکر و ذکرم پیش پسرکم بود. موقع رفتن یکی از مربیها کاردستی رادین رو آورد بهش داد. یه رنگین کمون که با نمک درست شده بود و اسم رادین عسلکم هم بالای صفحه نوشته شده بود. من و رادین عسلی با هم پیاده زدیم رفتیم تا خونه. تمام طول راه رو پسرکم کاردستی و جعبه سک سکش بهمراه محتویاتش توی دستای قشنگ نازش بود. خیلی پشیمون شدم که پسرم رو پیاده بردم با اینکه راه نزدیکه اما گرم بود و باید زنگ میزدم کسی میومد دنبالمون. چند متر مونده به خونه رادین عسلم رو بغل کردم که خسته نشه. آخر آرامشه توی بغل گرفتن رادین شیرینممحبت 



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 21 / 4 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 86 مرتبه

طبق برنامه ریزی و تصمیم قبلی امروز دوشنبه ساعت پنج و نیم عصر بهمراه رادین عسلک راهی موسسه خلاقیت شدم تا رادین رو اونجا ثبت نام کنم. بنظر خودم و بابایی دیگه زمانش رسیده بود تا رادین کمی از وابستگیهاش کم بشه و وارد اولین مرحله از استقلال برسه. رادین هم خیلی ذوق و شوق داشت و از سرکار که برگشتم مرتب میگفت مامان بریم مرکز خلاقیت. باباجون تا اونجا رسوندمون. بعد از اینکه با مدیر داخلی موسسه صحبت کردم رادین رو توی محوطه تاب دادم و‌کلاسا و بچه های دیگه و مربیها رو دید و در ظاهر خوشش اومده بود. البته مثل همیشه که توی یه محیط جدید میره خجالتی و کمرو برخورد میکنه اونجا هم همینطور بود. خانم نیری مدیر داخلی دستشو‌ گرفت و بدون من بردش توی کلاسها و گفت دو سه روز امتحانی بیارش تا عادت کنه و گفت بزارش و برو که به نبودنت عادت کنه چون اگه پیشش باشی وابسته میشه و بدون شما ممکنه نمونه. منم اومدم‌خونه و الان رادین عسلم اونجاس. قبل از برگشتنم رفتم براش خوراکی هم خریدم. شیر و‌کیک و آبمیوه و آب معدنی. پسرم رفت توی استخر توپ نشست و منم برگشتم. خیلی خوشحالم‌که پسرم وارد مرحله جدیدی از زندگیش شده و میتونه دوستای جدیدی پیدا کنه. خودش هم قبل از رفتن ازم پرسید مامان اونجا دوست پیدا میکنم؟! گفتم آرررره مامانی دوستای زیادی پیدا میکنی. فداش بشم که ذوق داشت واسه رفتن به موسسه. بابا رضا هم وقتی براش گفتم کلی ذوق کرد و ذوقش رو میشد از توی صداش فهمید. 



موضوع : وقایع مهم زندگی رادین جون, مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 10 / 3 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 111 مرتبه

روز شنبه 25 اردیبهشت مامان جون میخواست برای دیدن مسابقه رکورد زنی یکی از دوستانش که بهترین نجات غریق و البته رکورددار مسابقات شناست بره و به رادین هم قول داده بود که با خودش ببرش. اونروز رادین از صبح زود بیدار شده بود و ظهر وقتی که من از سرکار برگشتم هم هرکاری کردم نخوابید. ساعت چهار و نیم مامان جون آماد رفتن شد و رادین رو هم آماده کردم و بهمراه مامان جون رفت به استخر بهزادشهر. حدود دوساعت و نیم بعد برگشتن و مامان گفت که رادین دوساعت تمام توی آب شنا کرده بود و خیلی هم خوشش اومده بود و پسرکم خودش هم با کلی آب و تاب برام تعریف کرد که رفته توی استخر بچه ها و شنا کرده و برای مامان جونش که از بروجرد زنگ زد هم تعریف کرد که "مامانجون انقدر حال داد رفتم استخر"آرامزیبابوسپسرکم خیلی شنا و استخر رفتن رو دوست داره و تصمیم دارم به زودی برم براش کارت استخر شرکت رو بگیرم تا بهمراه بابارضا بره استخر و بهش خوش بگذره. چند روز بعدش که خونه خودمون بودیم پسرکم به یاد استخر و برای شنا کردن استخر بادی خودش رو برد توی حمام و پر از آبش کرد و حدود دوساعتی توی اون بازی کرد. هرچند خالی کردنش دردسر شد و تمام در حمام رو آب برداشت و موکت و پادری خیس خیس شد اما به خوشحالی پسرم می ارزیدچشمکبوس



موضوع : سرگرمی و تفریحات رادین عسل
تاريخ : 20 / 1 / 1395 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 137 مرتبه

امسال عید نوروز برای رادین عسل با رفتن به بروجرد شروع شد. سال تحویل ساعت هشت صبح بود و برسام و رادین  عسل در خواب ناز بودن. من و بابا رضا اما زودتر بیدار شدیم و وسایلمون رو جمع و جور کردیم و موقع تحویل سال رفتیم بالای سر پسرکای خوشگلمون تا سال نو رو با دیدن روی ماهشون آغاز کنیم. بعد هم بچه ها رو توی خواب بلند کردیم و رفیتم در خونه عمه سارا که عمه سارا و عمو امین رو هم سوار کنیم و عازم سفر به بروجرد بشیم. بچه ها که بمحض بلند کردنشون از رختخواب بیدار شدن. بعد از اینکه عمه اینارو سوار کردیم به پیشنهاد من و برای عید مبارکی و دست بوسی قبل از عزیمت به بروجرد رفتیم خونه مامان جون مهین. اونجا هم همه بیدار بودن و سفره هفت سین چیده شده و بوی سال نو توی خونه پیچیده بود. امسال اولین سالی بود که من هفت سین نچیدم و دلیلش هم سفر به بروجرد بود. خونه مامان جون کمی نشستیم و بابایی هم رفت کمی خرید کرد برای بین راه که سرگرم بشیم با خوراکیها. حدود ساعت بیست دقیقه به ده راه افتادیم. برسام و رادین توی مسیر عالی بودن و برسام بیشتر راه رو خواب بود. اما رادین زیاد نخوابید همیشه در راه رفتن به بروجرد رادینک نازم از ذوق رسیدن به خونه باباجونش نمیخوابه و کلا توی راه نیمساعت خوابید. حدودای ساعت سه نیم-چهار رسیدیم. عمو محمود اینا هم از ماهشهر رفته بودن بروجرد و اونا زودتر از ما رفته بودن. ما یکشنبه یکم فروردین رفتیم و عمو اینا جمعه رفته بودن بروجرد. همه منتظر ما بودن برای صرف ناهار. ناهار ماهی دریای ماهشهر بود. ما تا روز سه شنبه موندیم و بعدش عازم اهواز شدیم. روز پنجشنبه 5ام فروردین هم جشن تولد رادین عسل بود (پست قبل). روز هفتم فروردین هم که بابا رضا رفت سرکار و ما سه تایی مهمان خونه مامانجون شدیم. خاله مریم اینا هم که اونجا بودن و برسام و رادین حسابی سرگرم بودن. چند جا هم عید دیدنی رفتیم و برسام و رادین حسابی عیدی گیرشون اومدزیبا مامان مهرنازم که کل عید نوروز رو نرفت سرکار و در خدمت آقا برسام کوچولو و آقا رادین نازنازی بود. این بود شرح تعطیلات عید برسام نانازیآرام



موضوع : سفرهای رادین کوچولوی مامانی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد