آقا رادین
جوانمرد کوچولو
تاريخ : 9 / 10 / 1393 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : مرتبه

پسر زیبایم تو امید و عشق منی. عاشقانه دوستت دارم گل زیبای زندگی من



موضوع :
تاريخ : 6 / 8 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 22 مرتبه


عشق ماماني با لباس جديدش. رئال مادرد



نفس ماماني خونه خاله حميده با پرنده مورد علاقه اش



بستني خورون. جمعه ٢٨ مهر



عشق مامان بعد از برگشت از مدرسه و نوش جان كردن ناهار. سه شنبه دوم آبان. اي فداي خوابيدنت



اولين تجربه ميني بوس سواري



اولين تجربه باشگاه رفتن با دايي جون


موضوع :
تاريخ : 6 / 8 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 9 مرتبه

سه شنبه ٢٥مهرماه باباجون و مامان جون رادين از بروجرد اومدن. بعد از حدود تقريبا دوماه. اين اولين بار بود كه با اينقدر تاخير مي اومدن. رادين و برسام و بابايي رفتن خونه عمه سارا دنبالشون و كلي هم ذوق زده بودن. شب هم رادين از ذوقش دلش نميخواست بخوابه. من هم اجبارش نكردم و گذاشتم باب ميل خودش. صبح رادين دلش نميخواست بره مدرسه و علتش هم مشخص بود. بالاخره با يك شرط راضي شد كه بره. اون هم اين بود كه مامانجون باهاش بره و بمونه تو سالن تا زنگ آخر. مامانجون قبول كرد و برديمشون. برسام خواب بود و باباجون پيشش بود. مامانجون هم تا زنگ آخر موند پيش رادين و يه كمي زودتر از روزاي ديگه برگشتن خونه. قرار شد بعد از ناهار يه كم بخوابيم و بعد بريم خونه خاله حميده. وقتي بيدار شديم برسام اصلا حالش خوب نبود. تب شديد داشت. متاسفانه هنوز خيلي از خوب شدن سرماخوردگيش نگذشته بود كه بازم مريض شد. انقدر حالش بد بود كه همونموقع برديمش دكتر. رادين ماماني هم ظهر خوابيده بود و تا ساعت هفت و نيم هشت خواب بود. برسام يه سره گريه ميكرد و گلوش ميسوخت. قرار شد خونه خاله رو كنسل كنيم اما بخاطربرسام گفتم بريم اونجا بهتره. حالش شايد بهتر بشه. مامانجون رادين رو هم آماده كرده بود و رفتيم در خونه دنبالشون. برسام توي راه آورد بالا و حالش خيلي بد بود. وقتي رسيديم خونه خاله تا يكساعتي هنوز حالش بد بود. اما داروهاشو خورد و سرحالتر شد و مشغول بازي شد. توي حياط نشسته بوديم و ساندويچ كالباس وبلال رو منقل و چاي و ...موقع رفتن قرارشد واسه فردا شبم من آش رشته بپزم و ببريم باز همونجا بخوريم. تا فردا عصر برسام خيلي بهتر شده بود و عصر بهمراه آش رفتيم خونه خاله حميده. همه از خوردن آش لذت بردن و شب ساعت نه برگشتيم خونه. برسام توي راه خوابيد و هممون هم اونشب زودتر خوابيديم. جمعه هم كه توي خونه بوديم و طول هفته بعدي رو رادين عشقم براحتي و بدون بهانه اينكه مامانجون هم همراهش بره رفت مدرسه. چهارشنبه صبح يعني سوم آبان هم بابارضا ساعت نه رفت سركار و رادين چون شب قبل خيلي دير يعني ساعت دوازده و نيم خوابيد بدليل خواب پنجساعته ظهر، صبح نفرستاديمش مدرسه كه اذيت نشه. مامانجون و باباجونش تمام يكهفته رو خونمون بودن و از وقتي ارتا به دنيا اومده بود اين اولين بار كه تمام هفته رو موندم خونه ما،قرار بود بعد از رفتن بابارضا اونا هم برن خونه عمه سارا. مامانجون مهين اومد خونه ما كه بمونه پيش بچه ها تا بعد از بيدار شدنشون ببرشون خونه خودشون. اما بچه ها چهارشنبه زود بيدار شدن و پشت سر باباجون اينا بهانه گرفتن و با اونا رفتن خونه عمه شون. منم از سركار مستقيم رفتم اونجا و بعد از خوردن ناهار كه كوبيده و جوجه بود رفتيم خونه مامانجون مهين واسه دوهفته آينده. پنجشنبه و جمعه هم با رادين لوحه رو تمرين كرديم و امروز هم پسركم همراه من و مامانجون رفت مدرسه و ظهر هم مامانجون و برسام رفتن دنبالش. راستي رادين مامان اولين تجربه باشگاه ورزشي رفتن رو هم توي اينهفته دوبار تجربه كرد. روز يكشنبه ٣٠ مهر كه با همكلاسيهاش با ميني بوس رفتن باشگاه ورزشي و كلي بهش خوش گذشته بود و بار دوم كه اين هم تجربه متفاوت و شيريني بود روز چهارشنبه سوم آبان بهمراه دايي امين رفت باشگاه و كلي هم وزنه زده بود و ورزش كرده بود و دلش نميخواسته برگرده خونه. سوار ميني بوس شدن و بدون مامان و بابا جايي رفتن هم يه تجربه جديد و شيرين بود واسه پسركم. خودش با خوشحالي ميگفت مامان بار اول بود سوار ميني بوس شدم خيلي خوب بودفداش بشم من.



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 24 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 12 مرتبه


عشق مامان



نفسم با نقاشي روز جهاني قلب



همه وجود مامان



وجود مامان موهاشو دوباره كوتاهتر كرد.



نفسم در حال رفتن به مدرسه


موضوع :
تاريخ : 24 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 11 مرتبه

اين هفته روز شنبه رو باز با مامانجون رفتيم. رادين خيلي هم دوست داره كه مامانجون ظهر بره دنبالش و ببرش خونه خودشون بهش گفتم بابايي كه رفت سركار مامانجون دوهفته مياد دنبالت و ميري اونجا. اما يكشنبه يعني ديروز رو برسام هم ساعت هفت صبح بيدار شد و بابايي خودش بردمون مدرسه و بعدم منو رسوندن سركار. برسام عشقم توي خونه گريه ميكرد كه نرو سركار خواستم با خودم ببرمش سركار اما با باباييش برگشت خونه عشق ماماني. ظهر بابايي بانك بايد ميرفت و مامانجون و دايي امين رفتن دنبال رادين. رادين سورپرايز شده بود. توي حياط بودن زنگ ورزششون بود و داشتن توپ بازي ميكردن. ظهرم رفت خونه مامانجون و گفت نيايد دنبالم من همينجا ميخوام بمونم. دلم براش تنگ شده بود و بعد از ناهارم با برسامي رفتيم پيشش و تا شب خونه مامانجون بوديم. ديروز يه جعبه هم براي وسايل كاردستي هاشون توي كلاس، خريديم و برد داد به معلمش. وسايل رو مدرسه تهيه كرده و جعبه رو خودمون بايد تهيه ميكرديم. ديشب هم پسركم ساعت نه و نيم خوابيد و با اينحال امروز صبح ساعت هفت و نيم بزور بيدار شد. الهي فداش بشم خيلي خوابش ميومد. مامانجون اومد دنبالمون و رفتيم مدرسه. رادين موند سر صف و منم وسايلشو گذاشتم توي كلاس و رفتم سركار.



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 20 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 13 مرتبه

رادين مامان الان چند روزيه كه مريضه و توي خواب خيلي سرفه ميكنه. تصميم گرفتم يكي دوروزي مدرسه نفرستمش تا استراحت كنه و حالش خوب بشه. روز يكشنبه و دوشنبه ١٦ و ١٧ ام رو موند توي خونه. يكشنبه صبح هردوشون رو برديم دكتر و براشون دارو نوشت. قبل از رفتن به كلينيك يه سر رفتم مدرسه رادين تا دفتر آراد همكلاسي رادين رو كه جامونده بود توي كيف رادين بهش بدم. معلم رادين تكليف تو خونه رادين رو هم بهم داد و گفت بمناسبت روز جهاني كودك اين نقاشي رو بايد رنگ كنن. 

 برسام شب قبل تا صبح تب داشت و رادينم همينطور منتها رادين قبل از خواب داروي تب بر خورد و تبش قطع شد. خودمم يكشنبه سركار نرفتم. دوشنبه هم جشن روز جهاني تخم مرغ داشتن و شب قبلش من و بابايي براش دوتا تخم مرغ خوشگل تزيين كرديم اما چون شب تا صبح سرفه كرد و آورد بالا و نتونست خوب بخوابه دوشنبه هم نفرستادمش مدرسه و صبح كه بيدار شده بود تخم مرغها رو خورده بود. سه شنبه و چهارشنبه رو پسركم رفت مدرسه و حالش خيلي بهتر از قبله و كمتر توي خواب سرفه ميكنه. سه شنبه اولين كتابهاي پسركم رو بهش دادن. دوتا كتاب بود و شب با هم روشون جلد پلاستيكي زديم و برچسب اسم قشنگش. برسامي ماماني هم خدارو شكر حالش خوب شده. خدايا شكرت. مامانجون هم يكشنبه از تهران برگشت و سه شنبه رو من و رادين با مامانجون رفتيم تا مدرسه. رادين خيلي خوشحال بود كه مامانجون قراره ببرش مدرسه. چهارشنبه رو ولي خودمون رفتيم چون بابايي بانك كار داشت و مامانجون اومد خونه پيش برسام موند و ما با تاكسي سرويس رفتيم مدرسه. 



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 18 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 27 مرتبه


وروجكا روي تردميل جديدمون


نقاشي روز جهاني قلب


عشق مامان
منتظر ورود آقا پليسهجشن روز نيروي انتظامي. عشق مامان اولين نفر كلاه به سر از سمت چپ


زندگي ماماني. فداي دستاي كوچولوت كه گل رو گرفتي باهاشون
زندگي مامان در حال دست دادن و اهداي گل به پليس مهربون
اينم برسام عشق مامان در مدرسه داداشي. اقا پليس خوشتيپ من



موضوع : عكس
تاريخ : 16 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 15 مرتبه

شنبه ١٥مهر مدرسه جشن هفته نيروي انتظامي براي بچه ها برگزار كرده بود و سه تا از پليسهاي مهربون رو هم دعوت كرده بودن مدرسه. روز جهاني قلب هم بود و شب قبل تا ساعت يازده و نيم مشغول كشيدن نقاشي قلب بودم. رادين رو ساعت ده خوابوندم. بينيش توي خواب كيپ بود و رفتم توي بينيش قطره ريختم كه از خواب بيدار شد و بعدم ديگه نخوابيد چون ميدونست قراره نقاشي بكشم براش. نشست كنارمون و نقاشي كشيد و منم نقاشي قلبش رو كشيدم. تا خوابيد شد ساعت دوازده و واقعا دير خوابيد. صبح كه از خواب بيدارش كردم واقعا خسته بود. بدنش هم داغ بود. اگه بخاطر جشن و ديدن پليسها نبود نميبردمش مدرسه و ميذاشتم استراحت كنه. پسركم حالش خوب نبود. قبل از رفتن بالا آورد. صبحونه هم كه هيچوقت نميخوره. شب قبل يه شاخه گل رز صورتي هم خريده بوديم براي هديه دادن به پليس. كلاهشم دادم باز برد كه موقع اومدن پليسها بزاره رو سرش. رسيديم مدرسه يادم اومد گل رو نياوردم. رادين رو گذاشتم توي مدرسه و با همون تاكسي سرويس رفتم خونه و گل رو رسوندم دست رادين و بعد رفتم سركار. ظهر بابايي و برسام رفتن دنبال رادين و وقتي برگشتن خونه عشق ماماني انقدر خسته بود كه بدون ناهار خوردن خوابيده بود. وقتي رسيدم خونه رادين خواب بود. ساعت سه بيدار شد و گفت مامان خيلي گرسنمه. گفت نون و پنير و خيار ميخوام. بهش دادم خورد و بعدم گوشت چنجه دراوردم سيخ زدم و دادم خوردن. دو روز هم هست تردميل خريديم و رادين و برسام يكي دو روز اول خيلي ذوق داشتن مخصوصا رادين و ميرفتن روش و بازي ميكردن. دردشون به جون مادر



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 13 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 21 مرتبه


كلاه هاي پليس بعد از اتمام ساعت يك و ربع نيمه شب


عشق مامان بعد از كامل شدن اولين كلاه

روزنامه ديواري بعد از اتمام

عشق مامان توي مدرسه.عكس از كانال معلمشون


رادين و همكلاسيهاي خوشگلش با كلاه هاي پليس

 


خانم گلاب معاون گل گلاب مدرسه و وادين عشق مامان


موضوع : عكس
تاريخ : 12 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 13 مرتبه

ديروز سه شنبه يازده مهر بود و رادين عشق مامان مثل روزاي قبل رفت مدرسه. منم سركار بودم كه يهو يادم افتاد معلمش توي كانال گفته بود والدين به مناسبتهاي مختلف اگر دوست داشتن كاردستي درست كنن. توي تقويم روميزيم نگاه كردم و ديدم از چهارشنبه يعني امروز هفته نيروي انتظامي شروع ميشه. به بابايي زنگ زدم و بهش ليست دادم كه خريد كنه توي اينترنتم سرچ كردم و چندتا طرح پيدا كردم و ظهر كه رفتم خونه هممون بعد از ناهار مشغول كاردستي شديم. طرح يه كلاه پليس رو كشيدم و به تعداد چهارده تا درست كرديم. بچه هاي كلاس سيزده نفرن و رادين خيلي تاكيد داشت كه يه كلاه هم واسه بنيامين دوستش كه كلاس پنجمه درست كنم. عصري رفتيم واسه خريد تردميل و وقتي برگشتيم براي شام بچه ها گوشت چنجه و جوجه سيخ زدم و بعدم دوباره مشغول كلاه ها شدم. رادين ماماني هم توي كاردستي كمكم كرد. رادين و برسام همچنان مريضن و رادين بعد از شام سرفه ميكرد و حالش بهم خورد و آورد بالا. بردم خوابوندمشون و تا ساعت يك و ربع شب خودم و بابايي مشغول كاردستي ها بوديم. خيلي خووووووب از آب در اومدن. خيلي ذوق داشتم و ميدونستم رادين هم كلي ذوق ميكنه. از همه بهتر اين بود كه كاملا سورپرايز بود واسه معلم و بچه ها. رادين نيمه شب با سرفه بيدار شد و اوردمش تو آشپزخونه و بهش آب دادم و روزنامه ديواري رو نشون دادم و خيلي خوشش اومد و گفت مامان من اينو نميبرم مدرسه ميخوام بزارمش تو اتاق خودم. گفتم نه مامان اينو ببر بعدا دوباره با هم درست ميكنيم. صبح با هم رفتيم مدرسه و كاردستي ها رو هم برديم. معلم ازمون تشكر كرد و خوشحال شد. ظهر از سركار زنگ زدم كه سراغ رادينو بگيرم خانم گلاب معاونشون گفت چقدر كلاهها قشنگ شدن رادين يه دونه هم به من داد و با هم عكس گرفتيم. كلي هم تشكر كرد ازم. بچه هاي كلاس خيلي كلاههاشون رو دوست داشتن و تا ظهر موقع خونه رفتن هم سرشون بود. خيلي خوشحالم كه واسه پسركم اين كاردستيهاي خوشگل رو درست كردم. مداروشكر امروزم چهارشنبه بود و رادين ماماني دو روز توي خونه استراحت ميكنه.



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
تاريخ : 10 / 7 / 1396 | نویسنده : مامان مهرناز و بابا رضا
بازدید : 16 مرتبه

امروز دهم مهرماه و هفته دوم از شروع مدارسه. اين هفته شنبه و يكشنبه به دليل تاسوعا و عاشورا تعطيل بود. امروز براي من با هفته قبل تفاوت داشت. تفاوتش هم در اين بود كه امروز خودم هم بايد ميرفتم سركار. قبلا كه سركار ميرفتم قبل از رفتنم چندين بار رادين و برسامم رو نگاه ميكردم و وقتي خيالم راحت ميشد كه پسركاي نازم در خواب ناز هستن با خيال آسوده ميرفتم سركار. البته اگر بيدار ميشدن و ميديدن كه دارم ميرم برسام رو كه مجبور بودم بخوابونم و برم چون گريه ميكرد رادين رو هم اگر دوباره نميخوابيد با خودم ميبردم سركار. چون پسركم بغض ميكرد از رفتن من و منم تاب ديدن بغض و گريه رادينكم رو نداشتم و ندارم هيچوقت. اما هفته آخر شهريور و روز آخر قبل از شروع مرخصيم يعني ٢٩شهريور صبح رادين موقع رفتن من بيدار شد و ديد كه لباس تنمه و دارم ميرم اما پسرم اصلا بهانه نگرفت و نگفت كه منم ميام. فقط گفت مامان نرو. گفتم مامان مجبورم برم فقط امروز ميرم بعدش يازده روز توي خونه ام. خواستم ببرمش اما راننده پايين منتظرم بود و معطل ميشد. موقع رفتن ايستاد دم در نگام كرد و بعد از رفتن منم زود خوابيده بود. اما دلم تو خونه پيش نگاه قشنگش موند و بدجور غمگين بودم تا وقتي فهميدم خوابيده آرومتر شدم. خلاصه امروز تفاوتش براي من اين بود كه اولين بار بود كه موقع رفتن سركار پسرمو بيدار ميكردم. شب قبل بدليل اينكه عصري زياد خوابيده بود خيلي دير خوابش برد ساعت دوازده و ربع خوابيد و خيلي ناراحت بودم كه بايد صبح زود هم بيدارش كنم. اما بهرحال مجبور بودم و ساعت هفت و ربع بيدارش كردم. و آماده شديم و ساعت هفت و سي و پنج دقيقه از خونه زديم بيرون. موقع رفتن برسام بيدار شد و ما هم سريع در رفتيم. از امروز بايد با تاكسي سرويس ميرفتيم چون بابايي تو خونه بايد بمونه پيش برسام. خدا ميدونه چه حس خوبي داره سركار رفتن و نشستن توي ماشين و قسمتي از مسير رو بودن با پسرك جذاب و شيرينم. بردمش مدرسه. سر صف. وسايلشو گذاشتم تو كلاس. چند دقيقه اي پيشش موندم و بوسيدمش و رفتم سركار. بين روز زنگ زدم و از خانم گلاب سراغشو گرفتم گفت رادين ديشب دير خوابيده؟گفتم آره. گفت نيمساعت بعد از شروع كلاس اومد گفت كي تمام ميشه. گفت كه همشون امروز خسته ان چون چند روز تعطيل بوده خوابشون بهم خورده و ديشب دير خوابيدن. ظهر بابايي و برسام رفتن دنبال رادينكم و منم ساعت دو رسيدم خونه. ناهارمو ديشب درست كرده بودم دال عدس. برنجشم بابايي درست كرد همون ظهر. رادين ناهارشو خورده بود. دو سه روزم هست هردوشون مريضن داروهاشونم دادم و بعدم چون تصميم داشتم امشب زود بخوابونمش ظهر نخوابوندمشون و ساعت پنج رفتيم خانه بازي تا هشت و ربع. بعدم اومديم خونه شامش رو دادم. باباجون كمي اومد پيشمون مامانجون مسافرته و باباجون با دايي امين تنهاست تو خونه. ساعت نه و ربع رادين توي هال روي پام خوابش برد. برسامم ساعت ده و نيم خوابيد. خودمم بالاخره بعد از پنجسال و نيم ميتونم شبا زود بخوابم كه صبحها سرحالتر باشم. خيلي خوشحالم كه رادين امشب زود خوابيد و صبح خوابش كامل شده. فداش بشم من مايه آرامشم



موضوع : مهدکودک، پیش دبستانی، مدرسه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 36 صفحه بعد