رادينرادين، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره

آقا رادین

لالایی های بابایی واسه پسملی که نمیخوابه

              لای لالا لایییییییییییی مهتاب اومده بالا            موقع خوابه بابا لالا کن نینی     خوابای خوب ببینی       رو ابرا بشینی لالاکن دیگه      بابای خوبت پیشت میمونه    همش قصه میخونه دونه به دونه            دونه به دونه             لای لالا لایییییییییییی پیش پیش پیش چشاتو ببند قند عسسسسسسسسسسسس...
18 آبان 1390

اولين حس زيباي تكانهاي ني ني

ديشب خونه مامان جون بودم. نشسته بودم روي مبل كه يه دفعه احساس كردم چيزي مثل حباب هوا داخل دلم تركيد. نه حتي يكبار بلكه سه بار متوالي. و من چقدر خوشحال شدم از اين حس زيبا. چون ميدونستم اولين تكونهاي ني ني مثل تركيدن حباب داخل بدنه و من كه همه اين روزها رو بي صبرانه منتظر چنين لحظه اي بودم اون لحظه سر از پا نمي شناختم. جنين 16 هفته اي من با حركت نرم و آروم خودش براي مادرش ابراز وجود كرد و من چقدر اون لحظه رو دوست داشتم. عزيز دلم، پسرك نازم هميشه با تكون خوردنهاي زيبات دل مامان رو آروم و مطمئن كن. دوستت دارم پسر كوچولوي مامان ...
17 آبان 1390

از جنسيت ني ني پرده برداري ميشود

سلام ماماني. من قربون اون مهربونيت برم كه براي مامان و بابا ناز نكردي و اجازه دادي بفهمن ني ني نازشون چيه. عزيز دلم امروز صبح من و بابايي و دوتا مامان جونا رفتيم بيمارستان ابوذر واسه سونوگرافي. من اولين نفر رفتم داخل و خوابيدم روي تخت. مامان جون از دكتر خواست كه اجازه بده از مراحل سونو فيلمبرداري كنيم. دكتر هم اجازه داد و ما كلي خوشحال شديم مامان قربونت بره كه انقدر قشنگ و آروم توي دل ماماني جا خوش كرده بودي. مامان جون انقدرخوشش اومد وقتي تو رو ديد. هممون ذوق كرده بوديم من و بابا رضا خيلي استرس داشتيم و نگران بوديم كه نكنه امروز جنسيت ني ني مشخص نشه. بابا رضا صبح ميگفت انگار ميخوام برم خواستگاري چقدر استرس دارم  خلاصه دكتر جون همراه ...
17 آبان 1390

گل پسر يا ناز دختر؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عزيز دل ماماني سلام. امروز 16 هفته و يه روزه كه توي دل ماماني خونه كردي و من و بابا رضا بي صبرانه منتظريم تا بفهميم ني ني كوچولوي خوشگل ما يه دختر نازه يا يه پسر جيگر طلا  عزيزم مامان مهرناز دو روز ديگه يعني سه شنبه صبح نوبت سونوگرافي داره و قراره از جنسيت شما پرده برداري بشه  اگه بدوني بابا رضا چقدر بي تابه و چقدر هيجان داره براي روز سه شنبه. بابايي خيلي شما ني ني كوچولو رو دوست داره و براش هم هيچ فرقي نداره كه دختر باشي يا پسر، اما دوست داره زودتر مشخص بشه تا بره بازار و برات خريد كنه چون خيلي براي خريدن وسايلت ذوق داره  ني ني گلم اميدوارم تو هم روز سه شنبه براي مامان و بابا ناز نكني و اجازه بدي كه متوجه جنسيتت بشن...
15 آبان 1390

هفته 16

روزها ميگذرند و تو همانند غنچه اي گل هر روز شكفته تر و زيباتر ميشوي. و چه لذتي دارد شمردن روزها و انتظار براي باليدنت و چه سخت و طاقت فرساست تحمل اين انتظار شيرين. اكنون جوانه كوچك درون من كه هر روز بيشتر از روز پيش وابسته وجود من است، طولي به بلندي 11 سانتي متر و وزني حدود 110 گرم دارد.  اعضاي قسمت پاييني بدن او بيشتر رشد كرده، سر او صافتر قرار گرفته و چشمهاي مهربانش در جلوي صورتش جاي گرفته اند. گوشهاي كوچكش در نزديكي محل نهايي شان قرار دارند. بعضي از اندامهاي بدن او كه اكنون كامل تر هستند از جمله سيستم گردش خون و مجاري ادراري مشغول فعاليت مي باشند و قلب مهربانش كه هميشه با مادر خوبي و مدارا ميكند روزانه 25 ليتر خون را پمپ ميكند...
14 آبان 1390

خريد لباسهاي بارداري

سلام به ني ني خوشمزه خودم كه با ماماني اومده سركار و الان هم داره حسابي توي دل ماماني شيطوني ميكنه و وول ميخوره  چون ني ني ناز ماماني داره روز به روز بزرگتر ميشه و ماماني هم چاق و چله تر، واسه همين همه لباساي ماماني مخصوصا مانتوهاش حسابي براش تنگ شده و همه رو جمع كرده و گذاشته توي كمد ديواري براي وقتي كه دوباره لاغر شد. به همين خاطر ديروز عصر ماماني و بابايي رفتن بازار براي خريدن لباس هاي مخصوص بارداري تا هم ني ني و هم مامان ني ني از شر اين لباساي تنگ خلاص بشن. مامان اول از همه يه جفت كفش راحتي خيلي باحال خريد چون ديگه نميتونه كفشاي پاشنه بلندش رو بپوشه و كمردرد ميگيره. بعد هم يه مانتوي پانچ جديد و خيلي قشنگ و يه مان...
10 آبان 1390

يادي از دا

تقديم به روح مهربان مادربزرگ عزيزم به بهانه سالگرد كوچ ابديش (نوشته شده توسط بابا رضا): يكسال گذشت بي تو. بي تويي كه فروغ روي مهربانت روشني بخش خانه اي بود كه تمام خاطرات كودكي ام را در آن جا گذاشته ام. تويي كه نگاه مهربان و لب خندانت اميد زندگيم بود. تويي كه براي ديدنت و شنيدن صداي خسته از دردت هر لحظه بي تاب تر از قبل ميشدم. تويي كه تمام كودكي ام را در آغوش گرم و مادرانه ات سپري كردم و چه خوب جايگاهي بود براي مني كه محبتت را از عمق وجودم احساس ميكردم. تشوبشهايت، دل نگرانيهاي گاه و بيگاهت، ترسهاي نهفته در وجودت، همه را دوست داشتم و با طيب خاطر همه را به جان ميخريدم تا مبادا دوري و نديدن حتي يك لحظه ما، نگرانت كند و تو را آشفته سازد. مهربا...
8 آبان 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آقا رادین می باشد