رادينرادين، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

آقا رادین

يادي از دا

تقديم به روح مهربان مادربزرگ عزيزم به بهانه سالگرد كوچ ابديش (نوشته شده توسط بابا رضا): يكسال گذشت بي تو. بي تويي كه فروغ روي مهربانت روشني بخش خانه اي بود كه تمام خاطرات كودكي ام را در آن جا گذاشته ام. تويي كه نگاه مهربان و لب خندانت اميد زندگيم بود. تويي كه براي ديدنت و شنيدن صداي خسته از دردت هر لحظه بي تاب تر از قبل ميشدم. تويي كه تمام كودكي ام را در آغوش گرم و مادرانه ات سپري كردم و چه خوب جايگاهي بود براي مني كه محبتت را از عمق وجودم احساس ميكردم. تشوبشهايت، دل نگرانيهاي گاه و بيگاهت، ترسهاي نهفته در وجودت، همه را دوست داشتم و با طيب خاطر همه را به جان ميخريدم تا مبادا دوري و نديدن حتي يك لحظه ما، نگرانت كند و تو را آشفته سازد. مهربا...
8 آبان 1390

پانزده هفتگي ني ني

نازنينم 14 هفته از لحظات زيباي با تو بودن گذشت. به همين زيبايي و سادگي. و امروز تو دلبندم به 15 هفتگي قدم نهادي و من را بيشتر از روزهاي پيشين وابسته وجودت كردي. روزهاي پر از خاطره بارداري را ميگذرانم با عشقي يه وسعت انتظار، تنها به آرزوي ديدار روي دلبر كوچكم. و چه پرمعناست انتظار براي ديدار موجودي كه در درونت ريشه هاي وجودش را گسترده و از تار و پود روح و جسمت خود را سيراب ميكند. دوستت دارم و چشمان مشتاقم را به حركت كند ثانيه ها سپرده ام تا برسد روزي كه تن لطيفت را كه به لطافت گلبرگهاي گل ياس طعنه ميزند، در آغوش خسته از انتظارم رها سازم و بوي خوش همچون گلت را با عمق وجودم استشمام كنم.   تغييرات فرزند من در اين هفته : طول...
7 آبان 1390

روز زيباي پاييزي

ني ني نازم سلام. امروز يكي از زيباترين روزهاي زندگي من و باباييه. درست 5 سال پيش در همچين روزي يعني 3 آبان ماه سال 85 يه اتفاق خيلي مهم و دوست داشتني توي زندگي ما به وقوع پيوست كه مارو خوشحال تر از هميشه كرد. الان خاطره اون روز فراموش نشدني رو برات ميگم تا تو هم بدوني كه چه روز خوبي براي من و بابايي بود. 3 آبان 1385 بود. يه روز خوب و زيباي پاييزي با يه هواي عالي كه بوي پاييز ميداد. ماه رمضون تازه تمام شده بود و اون روز زيبا با وجود تقارنش با عيد سعيد فطر خيلي زيباتر و رويايي تر شده بود و ماماني و بابايي بعد از يك ماه توفيق روزه داري با روحي پاك و دلي عاشق داشتن خودشون رو براي مهمترين مرحله زندگيشون آماده ميكردن. صبح زود همه بيدار شديم و من...
3 آبان 1390

ساعات انتظار

سلام به عروسك ناز خودم كه من و بابايي حسابي براي ديدن و بوسيدنش لحظه شماري ميكنيم عزيزم اگه بدوني بابا رضا چقدر دوستت داره و عاشقانه ناز و نوازشت ميكنه و باهات حرف ميزنه حتما هنوز نيومده عاشقش ميشي. البته مطمئنم كه ميدوني چون بابايي هميشه در حال ناز كردنت و حرف زدن باهاته  بابايي ديشب ميگفت مهرنازي من تا حالا بدون اين ني ني چطوري زندگي ميكردم؟ ميگفت احساس نميكنم كه تازه 4 ماهه وارد زندگيمون شده انگار هميشه باهامون بوده. خلاصه اينكه بابا رضا رو بدجوري وابسته خودت كردي. ني ني جون اينو بدون كه باباي خيلي مهربوني داري كه عاشقانه به من و تو مهر مي ورزه و زندگيش رو خيلي دوست داره و براي رفاه و خوشي ما همه كاري ميكنه تا آب توي دل ما&...
2 آبان 1390

هفته چهاردهم

عزيزدل مامان و بابا امروز وارد اولين هفته از ماه چهارم زندگي توي شكم ماماني شده. بالاخره ماه سوم تمام شد و خوشبختانه چند روزي هست كه خستگي و خواب آلودگي از وجود مامان مهرناز رفته و ماماني دوباره سرحال و زرنگ شده   ني ني جون من توي اين هفته قدش به 8.9 سانتي متر ميرسه و وزنش هم حدود 60 گرم ميشه. از اين به بعد بدنش سريعتر از سرش رشد ميكنه و گردنش هم خيلي خوش تركيب تر و قشنگتر ميشه. در آخر اين هفته دستهاي نازش بلندتر ميشن اما هنوز كمي زمان نياز داره تا پاهاش هم بلندتر بشن تا بتونن با كل بدنش هماهنگ و متناسب باشن در صورتيكه دستهاش الان كاملا متناسب با بدنش هستن. به تدريج موهايي كرك مانند و نازك و بي رنگ سرتاسر بدن قشنگش رو مي پوشونه. ...
30 مهر 1390

يادي از گذشته

يه دنيا سلام براي گل خوشگلي كه داره در وجودم رشد ميكنه و من رو هر روز بيشتر از روز قبل وابسته وجود خودش ميكنه. گل نازم ميدونم وقتي بياي انقدر بهت دلبسته ميشم كه ديگه نميتونم حتي يه لحظه بدون تو زندگي كنم و به همين خاطره كه حتي موقعي كه هنوز از وجود تو در درونم خبري نبود مدام اين فكر كه بعد از اومدن تو توي زندگيمون من چطوري به كارم بيرون از خونه ادامه بدم ذهنمو درگير كرده بود و الان هم فكر هر روز و شبم همينه. عزيزكم من خودم هم در خانواده اي به دنيا اومدم كه از روزي كه چشم باز كردم مامان جونم بيرون از خونه كار ميكرد و بخاطر شغلش كه پرستاري بود گاهي حتي مجبور بوديم شبها بدون مامان بخوابيم و اين هميشه براي مني كه بدجوري به مامانم وابسته بودم و ب...
27 مهر 1390

كسالت مامان مهرناز

سلام به ني ني خوشگل و ناز خودم. صبحت بخير ماماني. فدات بشم كه انقدر من و بابايي رو بي تاب اومدن خودت كردي و تمام ثانيه ها رو شمارش ميكنيم تا بلكه اين 6 ماه باقيمونده هم به سلامتي بگذره و شما روي چشماي منتظر ما قدم رنجه كني و قدم نازنينت رو گلبارون كنيم عشق مامان و بابا عزيز دلم، مامان مهرناز اين دو روز گذشته رو با سردرد دست و پنجه نرم ميكرد و حسابي كسل بود از وقتي شما گل ناز اومدي توي دل مامان، ماماني بعضي روزا دچار سردرد ميشه كه تا دو روز ادامه داره. البته فكر نكني كه ميگم خداي نكرده سردرداي مامان تقصير شماست ها. نه عشق من. خوب هر ماماني توي دوران بارداري دچار يه حالتها و دردهايي ميشه. مامان مهرناز تو هم سر درد ميگيره...
25 مهر 1390

مجدداً هفته سيزدهم !!!!!!!!!!

سلام به همه دوستان گل و بامرامي كه به وبلاگ من و ني ني سر ميزنن و با نظرات خوشگلشون ما رو خوشحال ميكنن. اگه جز خوانندگان هميشگي وبلاگ بنده باشيد حتماً با خوندن تيتر اين پست با خودتون ميگيد اه! پس چند بار هفته سيزدهم  اما خوب من قبلا هم اعلام كرده بودم كه محاسبات بنده با محاسبات سونوگرافهاي محترم توفير داره و دليلش رو هم خودشون بهترميدونن. و از لحاظ علم سونوگرافي دقيقاً امروز 23 مهر اينجانب به همراه ني ني محترم وارد هفته سيزدهم شديم و از اين بابت بسيار خرسنديم چون به سلامتي و ميمنت ماه سوم بارداري به اتمام ميرسه و شايد با اتمام ماه سوم اين بنده حسابي تنبل شده و خواب آلود  كمي انرژي مضاعف بگيرم و بيشتر به كارها و امورات شخ...
23 مهر 1390

اولين لباسهاي ني ني

سلام. همونطور كه قول داده بودم امروز ميخوام عكس اولين لباساي ني ني رو كه من و بابايي با عشق تمام براش خريديم بذارم توي وبلاگش تا وقتي بزرگ شد و وبلاگش رو ديد بدونه كه اولين لباسهاش چه شكلي بودن. اول از همه عكس شلوار مورد علاقه بابا رضا رو ميذارم: بقيه عكسها در ادامه مطلب هستند اگه دوست داريد همه لباساي ني ني رو ببينيد پس لطفاً به ادامه مطلب هم سر بزنيد. خوب اينم از لباساي ني ني خوشگل خودم. وقتي كه مشخص شد ني ني جون دختره يا پسر، سيسموني و بقيه لباسهاشو براش ميخريم و عكس همه رو توي وبلاگش ميذارم. خاله هاي گلم لطفاً نظر در مورد لباساي من يادتون نره. با تشكر. ني ني ...
20 مهر 1390

داستان يك تولد

١٩ سال پيش در يه روز خوب و زيباي پاييزي، دختركي توي حياط خونه چشم انتظار بازگشت مادر مهربونش بود. مادر دخترك قصه ما به بيمارستان رفته بود تا هديه اي رو كه 9 ماه منتظرش بودن از خدا تحويل بگيرن. دخترك خيلي خوشحال بود از اينكه قراره يه ني ني ناز و كوچولو به جمع خانوادشون اضافه بشه و با خنده ها و شيطنت هاش زندگيشون رو شيرينتر كنه. با اينكه يه شب نبودن مادر در كنارش خيلي براش سخت و ناراحت كننده بود اما دخترك شب قبل رو با راحتي و آرامش به خواب رفت تا صبح اونقدر انرژي داشته باشه كه بتونه با ني ني تازه وارد بازي كنه. لحظه اي كه مادر به همراه ني ني كوچولو وارد خونه شدن و چشم دختر به صورت ناز و سفيد مثل برف اون پسر كوچولو افتا...
18 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آقا رادین می باشد