خبر ورود ني ني به اعضاي خانواده
بازم سلام به ني ني توي دل مامان كه هر روز بزرگتر از روز قبل ميشه. نانازم الان ميخوام از وقتي بگم كه خبر ورودت رو به بقيه هم اطلاع داديم. همونموقع كه بي بي چكم مثبت شد اول از همه زنگ زدم به مامان جون تا اين خبر رو بهش بدم آخه مامان جون چندوقت يه بار بهم ميگفت زودتر بچه دار شو دير ميشه ها! واسه همين منم اول از همه بهش گفتم تا خوشحالش كنم مامان جون سركار بود كه زنگ زدم و بهش گفتم خوشحال شد بعدم من و بابا رضا سريع آماده شديم و رفتيم بيمارستان پيش مامان جون كه ببينيم ازم آزمايش خون ميگيرن كه ديگه كاملا مطمئن بشيم شما اومدي توي دل مامان چون بابايي ميخواست به خانوادش هم بگه من گفتم بذار آز خون بدم كه مطمئن بشيم بعد بگو اما ازم آز خون نگرفتن گفتن بايد شنبه صبح بياي خلاصه ماهم برگشتيم پيش مامان جون.مامان جون به دوتا از همكاراش هم گفت كه دخترم اومده خبر خوب بهم بده.بعدم مامان جون رو برديم رسونديم خونه منم رفتم داخل و به همه گفتم. راستي برات بگم كه خاله مريمت هم تازه زايمان كرده يعني 17 مرداد پسر نازش آقا ايليا به دنيا اومد يعني روزي كه من خبر خوب بارداريمو دادم ايليا جون 3 روزش بود و خاله مريم هم كلي درد داشت.ايليا خيلي پسر ناز و آروم و دوست داشتني ايه. بعد كه برگشتيم خونه بابا رضا زنگ زد به عمه سارا و بهش گفت عمه شدي اونم از خوشحالي كلي گريه كرد.عصري هم قرار بود بريم ماهشهر خونه پدري بابا رضا (هنوز نميدونم قراره مادر و پدر بابا رضا رو چي صدا كني) عمه سارا هم به يمن ورود شما باهامون اومد ماهشهر (عمه سارا در دوران عقد به سر مي بره و خونه شوهرش اهوازه)سر راهمون يه جعبه شيريني هم خريديم وقتي رسيديم بابا اسماعيل خونه نبود صبر كرديم تا اومد و بهشون گفتيم شما پدربزرگ و مادربزرگ شديد (عزيزم شما نوه اول اونا هستي) اونا هم كلي خوشحال شدن و بعدم افطار كرديم. امروز ديگه اخرين روزي بود كه روزه بودم و به خاطر وجود شما ني ني گل ديگه روزه نگرفتم بابا رضا هم كه چند روز پيش سنگ كليه دفع كرد و ديگه روزه نگرفت. تازه بابا رضا وقتي فهميد شما اومدي بهم خيلي اصرار كرد روزه مو بخورم اما دلم نيومد واسه همين اون روز رو هم كامل گرفتم اما از فرداش ديگه نگرفتم. روز جمعه هم ناهار مهمان عمو محمود(عموي بابايي) بوديم (چون اونا هيچكدوم روزه نميگيرن ناهار دعوت بوديم) اما اونجا به هيچكس نگفتيم تا بعد آزمايش خون دادن بهشون بگيم. شبم ماهشهر مونديم و فردا صبح زود برگشتيم چون ماماني بايد ميرفت سركار.


خبر ورود ني ني به اعضاي خانواده
