رادينرادين، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

آقا رادین

رادین مهربون وبی نظیر من

رادین عزیزم دیگه داره کم کم یاد میگیره که دستشویی داشتنش رو اعلام کنه. روزای اول یادش میرفت که بگه و توی خونه جیش میکرد و یا موقعی اعلام میکرد که دیگه کار از کار گذشته بود. اما الان سه چهار روزی هست که بموقع اعلام میکنه و خوشبختانه توی خونه خرابکاری نمیکنه دو شبه که موقع خواب میاد میپره توی بغلم و با چنان عشقی و با اون زبون شیرینش میگه مهرنازو دوست دارممممم  و غرق بوسه ام میکنه و وای که چقدر بوسه هاش شیرین و خوشمزن   و من دلم میخواد اون لحظه بمیرم واسش که با این سن کمش اینطور به من ابراز علاقه میکنه. بعدشم میگه مامانی تو چقدر خوشگلی  ای قربونت برم من الهی پسر نازممممم که انقدر مهربونی. هر وقت هم که از خواب میپره ...
16 تير 1393

شیرین زبونی های جدید رادین

یکی از شیرین زبونی هایی که رادین عزیزم چند روزه انجام میده اینه که شعر آقا پلیسه رو برعکس جواب میده. مثلا ما براش میخونیم شبا که ما تو خوابیم ... بعد رادین میگه آقا پلیسه بیدار نیست  ما خواب خوش نمیبینیم اون دنبال شکار نیست  و .... و این شعر رو تا آخرش وارونه میخونه و انقدر شیرینو بامزه اینکار رو انجام میده که آدم دلش میخواد درسته قورتش بده قربونشششششششششش بشم من الهی چند شب پیش هم برده بودمش که بخوابونمش یهو گفت مامانی تو چرا تپلی؟!!!  واااااااای انقدر خندیدم از دستش. بهش گفتم خوب مامانی چون نی نی توی شکممه. راضی نشد و دوباره پرسید مامانی تو چرا تپلی؟؟؟؟ گفتم واسه اینکه من غذا میخورم اما تو که غذا نمیخوری لاغری. حالا...
7 تير 1393

از پوشک گرفتن رادین عسلی

هفته گذشته که بخاطر بیماری خودم و و رادین توی خونه بودم تصمیم گرفتم قضیه از پوشک گرفتن رادین رو جدی تر دنبال کنم تا بالاخره به هدف برسیم. مدتیه که همیشه پوشکش نمیکنم و چند روز یه بار واسه چند دقیقه یا چند ساعت باز میذاشتمش اما چون گاهی دستشوییشو نمیگفت و توی خونه کارشو انجام میداد دوباره مجبور میشدم پوشکش کنم و تصمیممم نصفه نیمه میموند یا اینکه چون صبحها خودم توی خونه نبودم و مامان جونش هم صبحها پوشکش میکرد فایده ای نداشت که فقط عصرا که خودم توی خونه بودم اینکارو انجام بدم چونب ازم به هدفم نمیرسیدم. بالاخره تصمیم گرفتم این چند روزی که توی خونه هستم اینکار رو عملی کنم و از جمعه شب 30 خرداد بعد از اینکه از خونه مامان جون مهین برگشتیم خونه خودم...
7 تير 1393

بیماری رادین و مامانی

امروز مامان مهرناز بعداز 9 روز اومد سرکار و خیلی هم ناراحته که رادین عسلی رو تنها گذاشته چون رادین گلی این 9 روز حسابی به بودن مامانی در کنارش عادت کرده بود و مطمئنم که امروز وقتی بیدار بشه و ببینه مامانی کنارش خواب نیست خیلی ناراحت میشه و بهانه میگیره  قضیه این 9 روز توی خونه بودن مامانی هم از این قرار بود که هفته گذشته چهارشنبه شب 28 خرداد رادین عسلی بدنش داغ شد. اولش فکر نمیکردم که مریض شده باشه اما تا صبح توی خواب هم بدنش داغ بود. چون مامان جون عصمتش دو روز بود که به شدت مریض شده بود و چون هممون توی یه خونه هستیم خوب طبیعتا به رادین هم سرایت کرد دقیقا از همون چیزی که میترسیدم سرم اومد. روز چهارشنبه سرکار که بودم زنگ زدم به...
7 تير 1393

عسلک مادر

رادین عسلک مامان تا دیروز وقتی که میخواست جمله ای رو در مورد خودش بکار ببره همونطور که ما بهش می گفتیم خودشم همونطور میگفت. مثلا ما بهش میگفتیم رادین فلان چیزو میخوری؟ میگفت آره میخوری  یا میگفتیم رادین میتونی؟ میگفت آره میتونی  فداش بشم که انقدر بامزه حرف میزنه. من عاشق این مدل حرف زدنش بودم هر کس هم میشنید حرف زدنشو خیلی خوشش میومد و میگفت چقدر بامزه حرف میزنه. اما از دیروز تا حالا و دقیقا در عرض یک روز یهو ورژنش عوض شده و دیگه افعال رو درست میگه  مثلا دیروز بهش گفتم رادین میتونی ظرف ژله رو خودت ببری یا برات بیارم؟ گفت میتونم  یا ازش می پرسیدم غذا میخوری؟ گفت آره میخورم. وووووووی قربونش بشم من. وقتی زنگ زدم و به بابارضا...
26 خرداد 1393

مامان نرو سرکار :(

دیشب موقع خواب که من و رادین عسلم توی تخت دراز کشیده بودیم و داشتم براش قصه میگفتم تا لالا کنه یهو بهم گفت مامان نرو سرتار(=سرکار) رادین دلش تنگ میشه. یعنی منو بگی اون لحظه که این جمله رو از زبون خوشگل پسرم شنیدم دلم میخواست بمیرم  بعدم دستمو محکم گرفت توی دستش و گفت دستات چه قشنگن. پاهات چه قشنگن. بعدم دست زد به موهام و گفت موهات چه قشنگن  الهی من فداش بشم که انقدر مهربونه. از دیشب تا حالا توی فکر این جملات شیرین پسرم هستم و واقعا با این حرفش جگرم رو سوزوند. کاش میتونستم لااقل امروز رو نیام سرکار تا به حرف پسرم عمل کرده باشم. اما حیف که برام مقدور نبود. آخخخخخی عشق مهربون مامانی. چند ساعت دیگه که از خواب ناز بیدار میشی و می بینی ...
12 خرداد 1393

شیرین زبونی های رادین عسلی

رادین عسلی مامان هر روز شیرین زبونتر و بامزه تر از روز قبل میشه. چند شب پیش من و رادین با هم توی اتاقش نشسته بودیم و داشتم باهاش بازی میکردم. یهو گفت ساکت! گفتم چرا مامانی؟ گفت سجاد خوابه!!!! گفتم کی؟؟؟؟ گفت سجاد!!! گفتم سجاد کیه مامانی؟ گفت پسر مهسا!!!!!!! من رادین بازم من و بازم رادین جالب اینجاست که رادین اصلا تا حالا اسم سجاد رو نشنیده چون اصلا دور و برمون شخصی به اسم سجاد نداریم وقتی این شیرین زبونی رادین رو برای خاله مهسا تعریف کردم کلی خندید و موبایلشو گذاشت روی اسپیکر تا رادین برای بابا جون و دایی امینم بگه و اونا هم بعد از شنیدن این حرفهای بامزه رادین کلی خندیدن روز چهارشنبه هم من و رادین و بابایی داشت...
11 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آقا رادین می باشد