یه مامان دلتنگ
رادین عزیزم امروز مامان مهرناز بعد از 16 روز تعطیلی و بودن در کنار تو اومد سرکار. خدا میدونه که چقدر دیشب دلم گرفته بود و ناراحت بودم از اینکه باید صبح از کنارت بلند بشم و بیام سرکار. این چندر وز همش همین ناراحتی رو داشتم. حتی به سرمم زده که دیگه نیام سرکار اما میترسم بعدا که تو بزرگ شدی پشیمون بشم و از بیکاری خسته بشم. این چند روز که کنارت بودم خیلی بهم عادت کردی و بیشتر بهم وابسته شدی. صبح هم که از خواب بیدار شدم تا صبحونه بخورم و آماده بشم بیام سرکار توی این فکر بودم که امروز اولین روزیه که بدون اینکه تو گل ناز رو بلند کنم و توی بغلم بگیرم و شیرت بدم میرم سرکار. هر روز که میخواستم بیام سرکار قبل از رفتنم بهت شیر میدادم تا خوب سی...



