رادين من يكسال و نيمه ميشود
ديروز هفتم مهرماه 1392 رادين عزيز من يكسال و نيمه شد و من خيلي خيلي خوشحالم كه پسرم داره بزرگ و بزرگتر ميشه. ديروز بايد رادين جوجو رو ميبردم مركز بهداشت تا واكسن بزنه اما چون سركار بودم اينكارو نكردم گذاشتمش واسه روز پنجشنبه كه بعد از زدن واكسنهاش خودم كنارش باشم و بتونم پسرمو ناز و نوازش كنم تا دردش خوب بشه. اين روزها من و رادين و بابارضا بعد از ظهرا ميريم بازار و كلي تاب ميخوريم به دنبال پيدا كردن يه لباس شيك و قشنگ كه واسه عروسي عمه ساراي رادين بپوشم اما هنوز چيزي پيدا نكردم. تقريبا تمام بازاراي اهواز رو زير پا گذاشتم اما چيزي كه باب ميلم باشه پيدا نكردم. چون رادين همين يه دونه عمه رو داره خودش و بابا رضا و مامان مهرنازش مي...





