رادينرادين، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

آقا رادین

رادین من عشق و زندگی من

پسرک شیرینم دیروز دوسال و یکماهه شدی و مامانی از اینکه تو داری بزرگتر و عاقلتر و شیرینتر میشی هر لحظه بیشتر از قبل از وجودت لذت میبره. این روزا اصلا دوست ندارم بیام سرکار. دوست دارم همش کنار تو گل خوشبو باشم و از بودن در کنارت لذت ببرم. اما چه کنم که فعلا مجبورم. پسر شیرینم تو خیلی خیلی باهوشی و گاهی هممون از هوش و استعدادت در حیرت میمونیم. دو شب پیش نشسته بودیم که بابا اسماعیل ازت پرسید رادین اپل یعنی چی؟؟ و تو با اینکه بار اول بود این کلمه رو ازت می پرسیدن با همون زبون شیرینت گفتی گوشیه منظورت گوشی اپل بود و ما همه در حیرت موندیم که تو از کجا میدونی اپل مدل یه گوشیه!!!!!!!! بابا رضا یه تعداد کلمه انگلیسی بهت یاد داده و تو خیلی خوب و سریع ک...
8 ارديبهشت 1393

رادین شیرین ما

رادین عزیز مامان تا دو هفته هنوز شیر مامان رو فراموش نکرده بود و تا روز 14 فروردین که دو هفته از شیر نخوردنش میگذشت باز هم هر از چند گاهی خودش رو توی بغلم مینداخت و میگفت شیر شیر و خدا میدونه اون لحظه دلم میخواست بمیرم  خیلی دلم میسوخت واسه پسرک عزیزتر از جونم. خدا میدونه که چقدر دلم واسه اینکه خودشو بندازه توی بغلم و شیر بخوره تنگ شده اما بقول بابا رضا که وقتی میخواد منو دلداری بده و آرومم کنه میگه ناراحت نباش پسرمون دیگه بزرگ شده و فقط باید غذا بخوره واسه چی ناراحتی؟؟؟؟؟ منم سعی میکنم با این حرفا خودمو آروم کنم. امروز که 16 فروردینه پسرم دو روزه که اصلا حرفی از شیر خوردن نزده و انگار دیگه کاملا فراموشش کرده. دیروز هم ظهر طرفای ساعت 1...
16 فروردين 1393

یه مامان دلتنگ

رادین عزیزم امروز مامان مهرناز بعد از 16 روز تعطیلی و بودن در کنار تو اومد سرکار. خدا میدونه که چقدر دیشب دلم گرفته بود و ناراحت بودم از اینکه باید صبح از کنارت بلند بشم و بیام سرکار. این چندر وز همش همین ناراحتی رو داشتم. حتی به سرمم زده که دیگه نیام سرکار اما میترسم بعدا که تو بزرگ شدی پشیمون بشم و از بیکاری خسته بشم. این چند روز که کنارت بودم خیلی بهم عادت کردی و بیشتر بهم وابسته شدی. صبح هم که از خواب بیدار شدم تا صبحونه بخورم و آماده بشم بیام سرکار توی این فکر بودم که امروز اولین روزیه که بدون اینکه تو گل ناز رو بلند کنم و توی بغلم بگیرم و شیرت بدم میرم سرکار. هر روز که میخواستم بیام سرکار قبل از رفتنم بهت شیر میدادم تا خوب سی...
16 فروردين 1393

رادین عزیزم بالاخره شیر رو فراموش کرد. پسرم دوستت دارم. تو عشق مامانی

بالاخره رادین عزیزم در روز هفتم به شیر نخوردن عادت کرد. دیشب که هفتمین شبی بود که باید رادین رو بدون شیر میخوابوندم پسرکم بهانه شیر رو نگرفت و بدون اینکه مثل شبهای قبل موقع خواب خودش رو توی بغلم بندازه و بگه شیر با قصه گفتن خوابید. البته شبهای قبل هم با قصه میخوابید اما یکی دو باری بهانه شیر رو میگرفت. اما از دیروز تا الان هیچ حرفی از شیر نزده و مثل اینکه کم کم داره فراموشش میکنه. خدارو شکر پسرم خیلی راحتتر از تصور من شیر رو ترک کرد. هر چند این چند روزه هردومون اذیت شد و مامان مهرناز کلی غصه خورد و اشک ریخت اما بالاخره سختیش تمام شد. خدا رو شکر. پسر عزیزم خیلی دوستت دارم و بهت افتخار میکنم. ...
8 فروردين 1393

رادین دو ساله شد هورااااااااااااااااا

گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند در بهترین روز تاریخ زیباترین هدیه اش را به ما داد. میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم  دل  بست و در میان این روزهای شتابزده  عاشقانه  تر زیست. میلادتو معراج دستهای من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم امشب چه ناز دانه گلی در چمن رسید گویی بساط عیش مداوم به من رسید نور ستاره ای در شب تولدت انگار که فرشته ای از ازل رسید فرشته ی من تولدت مبارک ...
7 فروردين 1393

رادین در روزهای چهارم و پنجم

امروز ششمین روزه که رادین عسلی خوردن شیر رو ترک کرده. اما همچنان یاد شیر میکنه و چند ساعت یکبار میگه شیر میخوام. وقتی خودشو میندازه توی بغلم و میگه شیر، جگرم میسوزه و دلم میخواد بهش شیر بدم اما اگه اینکارو بکنم تمام زحمات این چند روزم و سختیهایی که خودم و رادینی این چند روز تحمل کردیم هدر میره. خدا میدونه که چقدر دلم برای شیر خوردنش تنگ شده  پریشب که چهارمین شبی بود که بدون شیر خوردن خوابید اولین شب توی این دو سال زندگیش بود که بدون اینکه بیدار بشه تا ساعت 12 و ربع ظهر خوابید ومن هم بالاخره بعد ازدو سال یه شب تا صبح رو کامل خوابیدم. البته بنا بر عادتم چند ساعت یکبار بیدار میشدم و رادین رو نگاه میکردم و همش منتظر بیدارشدنش بودم. اما خوشح...
6 فروردين 1393

جشن تولد رادین عسلی

تولد واقعی رادین هفتم فروردینه اما چون بابا رضا باید هفته اول عید رو میرفت سرکار مثل پارسال تصمیم گرفتیم چند روز زودتر برگزارش کنیم. قرارمون این بود که روز یکشنبه سوم فروردین جشن تولدش رو بگیریم. لیست خریدامم آماده کردم. اما متاسفانه پنجشنبه شب سرپرست بابا رضا باهاش تماس گرفت و گفت که باید یکشنبه باید بیای سرکار و خلاصه کل تعطیلات عیدمون و کل خوشحالیمون رو خراب کرد و قرار شد روز 14 فروردین بعد از برگشتن بابایی جشن تولد بگیریم. شنبه صبح 2 فروردین عمو محمود اینا از ماهشهر اومدن خونمون و بابایی هم گفت بیا تا عموم اینا هستن همین امروز عصر تولد بگیریم و منم دیدم که اینطوری بهتره از توی فکرش هم درمیایم. عصری من و بابایی رفتیم دنبال خریدامون و کیک ...
4 فروردين 1393

رادین عسلی مرد میشود...

 این روزها حسابی وضع روحیم خرابه. با اینکه عیده و باید خوشحال باشم اما نیستم. چون الان چهارمین روزیه که به رادین عسلم شیر ندادم از روز اول فروردین برنامه از شیر گرفتن رادین رو شروع کردم. تا 15 فروردین توی خونه هستم و سرکار نمیرم و به همین خاطر گفتم از روز اول فروردین شروع کنم که تا موقع رفتنم به سرکار رادین عسلم به شیر نخوردن عادت کرده باشه و ساعت خوابش هم دوباره تنظیم شده باشه. روز اول تا ظهر طرفای ساعت 11 به پسرکم شیر دادم. بعدش هم صبر زرد که از عطاری خریده بودم با آب قاطی کردم و به بدنم مالیدم. خیلی ناراحت بودم که رادین عزیزم الان که میاد شیر بخوره دهنش تلخ میشه اما راهی جز این نداشتم چون رادین خیلی خیلی به شیرم وابسته بود. وقتی اومد...
4 فروردين 1393

علاقه رادین به کارتون دیدن

رادین عزیز مامان علاقه زیادی به انیمیشن Tangled یا همون گیسو کمند داره و روزی چندین مرتبه میشینه پای کامپیوتر و تماشاش میکنه. البته همیشه یه نفرمون هم باید همراهش بشینه و نگاه کنه. به محض اینکه یه نفر بره پای سیستم بشینه رادین هم میدوه و میگه اسب اسب و میاد میشینه روی پامون و نگاه میکنه. چون توی این انیمیشن یه اسب خیلی باحال هست و رادینم خیلی دوسش داره فقط باید تیکه هایی از کارتون رو براش بذاریم که اون اسبه توش هست و البته اون تیکه های ساز و آوازش  پسرک باهوش من از وقتی هم این کارتون رو نگاه میکنه زبان انگلیسیش هم خوب شده و بعضی از کلمات رو بعد از اونا تکرار میکنه. مثلا Hourse، Tell Me، Knife، Happy   و بابا رضا معنیاشونم بهش ...
24 اسفند 1392

رادین و نی نی

رادین عزیز مامان، نی نی توی شکم مامانش رو خیلی دوست داره. گاهی اوقات همینجوری که نشستم میاد پیشم و خودشو میکشه جلو و شکممو بوس میکنه و با زبون شیرین خودش میگه نی نی  خانم همسایمون هم جدیدا نی نی دار شده و چندباری که رادین عسلمو بردم پیش نی نی رادین خیلی دوسش داشت و مدام با اون لبای کوچولوی خوشگلش نی نی رو می بوسید. قربونش برم الهی پسر مهربونم. وقتی هم که من نی نی رو بغل میکنم اصلا حساسیت و عکس العملی نشون نمیده و اصلا ناراحت نمیشه تازه خوشش هم میاد و میگه مامااااااااااااااااااان ببل  یعنی مامان نی نی رو بذار بغل من قربون این حرف زدن قشنگش. دیروز نی نی رو چنددقیقه رو گذاشتم بغلش انقدر قشنگ نگهش داشته بود و نگاش میکرد. من که خیلی ل...
20 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آقا رادین می باشد