دومين ديدار عاشقانه
عزيزدلم سلام. ماماني روز چهارشنبه 13 مهر براي ديدن ني ني گلش و اطمينان از سلامتي ني ني رفت مطب خانم دكتر شهبازي. از وقتي از مسافرت برگشته بودم ميخواستم برم واسه ي چك آپ پيش خانم دكتر اما متاسفانه ايشون مسافرت بودن و تشريف نداشتن. مامان جون هر روز به مطب زنگ ميزد تا بتونه برام نوبت بگيره اما خبري از خانم دكتر نبود كه نبود.
تا اينكه بالاخره روز سه شنبه تشريف آوردن و واسه چهارشنبه بهم نوبت دادن. خيلي خوشحال بودم ازاينكه ميتونم برم مطب و از سلامتي ني ني باخبر بشم و صداي قلب مهربونش رو دوباره بشنوم. چهارشنبه عصر بابا رضا من و خاله مهسا رو رسوند تا در مطب و خودش برگشت خونه، چون توي مطب آقايون نميتونن بيان بهش گفتم كه با خاله مهسا ميرم.ساعت 6 مطب بودم و از اونجاييكه پارتيمون پيش خانم دكتر كلفته
خيلي زود و بدون معطلي نوبتم شد و رفتم داخل. اول جواب آزمايشات بارداري رو كه انجامشون داده بودم بهش نشون دادم و بعدم ليست سوالاتي رو كه توي اين مدت جمع آوري كرده بودم تا از خانم دكتر بپرسم رو در آوردم و ازش پرسيدم و خانم دكتر مهربون با رويي گشاده و صورتي خندان همه رو بهم جواب داد. از اينكه تحت نظر خانم دكتر شهبازي هستم خيلي خوشحالم چون خيلي مهربون و دوست داشتنيه. همينطور كه سوالاتمو مي پرسيدم روي تخت معاينه دراز كشيدم و خانم دكتر ازم يه سونو گرفت. واي خداي من باورم نميشد كه اين وروجكي كه داره اينطوري توي دنياي آبي خودش تكون تكون ميخوره و شيطوني ميكنه و انقدر بزرگ شده ني ني منه و توي وجود من قرار داره
از ديدنش لذت ميبردم و دلم نميخواست اون لحظه ديدار تمام بشه. انقدر دوست داشتم اون لحظه بابا رضا هم در كنارم بود و با همديگه ني ني عزيزمون رو تماشا ميكرديم كه داره اينطور توي شكم مامانش ورجه وورجه ميكنه اما متاسفانه همونطور كه گفتم توي مطب ورود آقايون ممنوعه
اما ماماني ريز ريز جزييات رو براي بابا رضا تعريف كرد و بابا رضا هم وقتي فهميد كه ني ني توي شكم ماماني تكون ميخورده و شيطوني ميكرده
كلي براش ذوق كرد و قربون صدقش رفت. از اون لحظه تا الان مدام تصوير تكون خوردنهاي تو عشقم در ذهنمه و لبخندي رو روي لبهام مياره كه حاكي از عشق و نشاطي بي انتهاست. اون روز متأسفانه صداي قلب نازنينت رو نتونستم بشنوم چون خانم دكتر گفتن كه چون ني ني هنوز خيلي كوچيكه صداي قلبش از دستگاه من پخش نميشه و من خيلي دپرس شدم
چون خودم رو براي شنيدن زيباترين صداي زندگيم آماده كرده بودم. اما ناراحتي ام زياد طولي نكشيد چونكه خانم دكتر براي فرداش برام يه سونو نوشت كه توي اون سونو ميتونستم زيباترين آواز زندگيم رو دوباره بشنوم و لذت ببرم. بعد از مطب هم با خاله مهسا توي بازار تاب خورديم و كلي خريدكرديم.عزيزم وقتي از مطب دكتر اومدم بيرون خيلي خوشحال بودم و خيالم خيلي آسوده شده بود كه تو سالم و سرحال توي وجود ماماني داشتي زندگي ميكردي. خدا جونم من و رضاي عزيزم خيلي ازت ممنونيم و سپاسگزار نعمتهايي هستيم كه توي زندگي قشنگمون نصيبمون كردي.


دومين ديدار عاشقانه
