رادينرادين، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

آقا رادین

ماهشهر در خانه ما

الان چند روزه كه مامان جون و بابا جون رادين از ماهشهر نقل مكان كردن به خونه ما  بابا جون خونه اش رو بخاطر راه انداختن يه كار و بار جديد فروخت و از 14 دي ماه يعني 4 روز پيش اومدن اهواز خونه ما و توي يكي از اتاقا مستقر شدن و قراره چند ماهي پيش ما بمونن تا بتونن توي نگهداري رادين به ما كمك كنن. واقعا دستشون درد نكنه چون وقتي كه اونا پيش رادين هستن و صبحها ميام سركار خيالم خيلي راحته چون رادين خيلي دوسشون داره و خلي باهاشون سرگرم ميشه و الان هم كه رادين داره داداش ميشه و وضعيت جسميم خرابه و حالم اصلا خوب نيست بودن اونها خيلي كمك بزرگيه. ديشب هم عمه سارا رو پاگشا كرديم. از روز قبلش هم حالم حسابي خراب شده بود. سرفه هاي شديد و سردرد ...
18 دی 1392

رادين بامزه و باهوش من

رادين عزيز مامان تو انقدر ماشالله ماشالله باهوشي كه همه از هوش و استعداد خداداي تو در حيرتن. همه چيز رو خودت ياد ميگيري بدون اينكه كسي بهت ياد بده. ديروز يه سرنگ خالي گرفته بودي دستت و ميزدي به من و ميگفتي آمپول و من در حيرت موندم كه تو اين كلمه رو از كجا ياد گرفتي از مامان جون پرسيدم گفتم تو بهش ياد دادي؟ گفت نهههههه اتفاقا صبح هم اومده به بابا ميگه آمپول آمپول!!!! جالب اينجاست كه ما اصلا تا حالا جلوي رادين اين كلمه رو نگفتيم و ميگيم سرنگ و واقعا به استعداد و هوش خداداي پسرم افتخار كردم ماشالله يادتون نره  ديشب نشسته بودم پيشش و گفتم بذار يه چندتا كلمه انگليسي يادش بدم. هر چي كلمه ميگفتم به قشنگي تكرارشون ميكرد و مامان جون هم كلي كيف ك...
9 دی 1392

اين روزهاي رادين

سلام. امروز اومدم با كلللللللللللللللي حرف. اين روزها خيلي وقتم كمه و واقعا فرصت اومدن توي وب رو ندارم و از اينكه خيلي وقته كه توي وبلاگ پسرم چيزي ننوشتم واقعا ناراحتم. اما الان ميخوام از كاراي بامزه رادين عسلي مامان بنويسم. پسرك من الان دقيقا 13 تا دندون داره. بعداز اون 8 تا دندون جلوي بالا و پاييني، دوتا دندون آسياب اولي پايينش و همزمان سه تاي ديگه از فكهاي بالا دراومد كه اين دندون دراوردنها همزمان شد با بيماري سرماخوردگي و تب و اسهال و اين دقيقا مربوط ميشه به 12 آذر ماه كه تب رادين شروع شد و دارو دادن رو بهش شروع كردم و تا چند روز پسر نازم از تب و اسهال و كلافگي دندون درآوردن حسابي بيحال شده بود و نميتونست هيچ غذايي بخوره و حتي شير ماما...
30 آذر 1392

اتفاقات مهم زندگي رادين در اين روزها

- جوانه زدن هشتمين دندان رادين عسلي دندان چهارم پايين سمت چپ - رفتن به آرايشگاه بو كوتاه كردن موهاي خوشگلش براي دومين بار 4 آبان يك روز قبل از عروسي عمه سارا - گفتن كلمات آبپاش  آت به معني آتيش  دود، ابر - خريدن يه سه چرخه ناز گوگولي كه رادين خيلي دوسش داره و پولش رو بابا جون اسماعيل به عنوان هديه داد.   ...
11 آبان 1392

عروسي عمه سارا

سلام سلام صدتا سلام. من و رادين اومديم با كلي خبر تازه از جشن عروسي عمه ساراي رادين. چند روز پيش يعني دقيقا يكشنبه گذشته 5 آبان عروسي عمه سارا بود. رادين و مامان و باباش كلي تيپ زده بودن و توي مراسم از همه خوشتيپتر بودن  مخصوصا پسرك عزيزم كه همه ميگفتن رادين امشب از همه آدماي توي جشن خوشتيپ تره  مامان و باباي رادين از يكي دوماه قبل از عروسي ذنبال خريدن لباساي خوشگل بودن تا بتونن اونشب بتركونن  مخصوصا واسه آقا رادين گل كلي گشتن تا لباساي خوشمل پيدا كنن. پسر شيرين مامان توي جشن عروسي عمه اش يه پيراهن سفيد آستين بلند بهمراه پاپيون سفيد و مشكي و دو بنده مشكي و شلوارك مشكي پوشيده بود و خيلي گوگولي شده بود قربونش برمممممممم  ت...
11 آبان 1392

واکسن 18 ماهگی

دیروز رادین عزیزم واکسن های 18 ماهگیش رو زد. پسرم خیلی دردش اومد و گریه کرد. چشمام پر از اشک بود. نمیتونستم درد کشیدن پسرم رو ببینم. هر چند میدونستم برای سلامتیه خودشه اما تحمل درد کشیدن و گریه کردن پسرکم رو ندارم. دیشب هم تا صبح تب داشت و پاش هم امروز کمی درد میکرد اما الان خدا رو شکر بهتره. خیلی خوشحالم که دیگه لازم نیست تا 6 سالگی پسرم واکسنی بزنه  ...
14 مهر 1392

رادين من يكسال و نيمه ميشود

ديروز هفتم مهرماه 1392 رادين عزيز من يكسال و نيمه شد و من خيلي خيلي خوشحالم كه پسرم داره بزرگ و بزرگتر ميشه. ديروز بايد رادين جوجو رو ميبردم مركز بهداشت تا واكسن بزنه اما چون سركار بودم اينكارو نكردم گذاشتمش واسه روز پنجشنبه كه بعد از زدن واكسنهاش خودم كنارش باشم و بتونم پسرمو ناز و نوازش كنم تا دردش خوب بشه. اين روزها من و رادين و بابارضا بعد از ظهرا ميريم بازار و كلي تاب ميخوريم به دنبال پيدا كردن يه لباس شيك و قشنگ كه واسه عروسي عمه ساراي رادين بپوشم اما هنوز چيزي پيدا نكردم. تقريبا تمام بازاراي اهواز رو زير پا گذاشتم اما چيزي كه باب ميلم باشه پيدا نكردم. چون رادين همين يه دونه عمه رو داره خودش و بابا رضا و مامان مهرنازش مي...
8 مهر 1392

رادين عشق مامان

رادين عزيز من امروز 1 سال و 5 ماه و 18 روزشه. پسر قشنگ و شيرين من چند روز ديگه يكسال و نيمه ميشه و بايد واكسن بزنه و خيلي ناراحتم از اين بابت و فكرم خيلي درگير اين موضوعه چون شنيدم واكسن يكسال و نيمگي خيلي دردناكه و بچه تا دو روز نميتونه راه براه  خدايا من تحمل درد كشيدن پسرمو ندارم چيكار كنمممممم؟؟؟؟ حالا واسه اينكه يه كم فكرم از اين موضوع منحرف بشه ميخوام شيرينكاريهاي جديد پسركمو بگم. پسر خوشگلم 12 روز به هماره مامان مهرناز خونه مامان جون اينا بود چون بابا رضا سركار بود. اين 12 روز خونه مامان جون خيلي شلوغ پلوغ بود چون خاله مريم و دو تا بچه شيطونش هم از تهران اومده بودن و اونجا بودن. پسرخاله رادين آقا ايليا كه الان دو سال و يكماهشه...
25 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آقا رادین می باشد