رادينرادين، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

آقا رادین

یک ماهگی رادین عزیزم

عزیز دلبندمان، پسر نازنینمان، یک ماه از بودن با تو میگذرد و ما زیباترین و بکرترین روزهای زندگیمان را تجربه کردیم. نازنینم، وقتی نگاهت میکنیم و به چشمان معصومت می نگریم قلبمان مالامال از عشقی می شود که تا به حال اینگونه عشقی را تجربه نکرده بودیم. یک ماه است که تو با آمدنت به زندگی ما شیرینی و طراوتی تازه بخشیدی و طعم شیرین پدر و مادر بودن را به ما چشاندی. عزیزکم، هر روز که میگذرد ما را بیشتر وابسته وجودت میکنی و بیش از پیش شکر گزار کسی که تو را خلق کرد و به ما هدیه داد. پسر زیبایمان، رادین عزیزمان تولد یک ماهگیت مبارک. ...
7 ارديبهشت 1391

داستان ختنه شدن من

سلام به خاله های مهربونم. من اومدم تا براتون داستان ختنه شدنم رو تعریف کنم. روز دوشنبه 28 فروردین بابا رضای مهربونم از کیش برگشت و من و مامان مهرناز و مامان جونم رفتیم فرودگاه استقبال بابایی و من خوشحال از اینکه بابایی جونم برگشته پیشمون و بی خبر از اینکه قراره این مامان و بابای شیطون یه بلای خیلی خطرناکی سر من بیارن سه تایی رفتیم خونمون و من هم کلی شیر خوردم و مامانی آماده ام کرد و رفتیم ماهشهر خونه بابا جون اسماعیل. سه شنبه صبح مامان مهرناز با چشمانی گریان و قیافه ای ناراحت لباس تنم کرد و منو توی قنداق فرنگیم گذاشت. من که اونموقع هنوز نمیدونستم چرا مامان مهرناز جونم داره گریه میکنه و برای چی ناراحته. قیافه بابا رضا و مامان جون و بابا ...
1 ارديبهشت 1391
21549 0 12 ادامه مطلب

عکسهای ناب از مدل های خوابیدن و بازیگوشیه پسری

احترام نظامی برای بابایی رضای مهربون و زحمتکش برای دیدن عکسهای باحالم خاله ها لطفا به ادامه مطلب سر بزنید:  داستان خوابیدن رادین به روایت تصویر قبل از خواب که گشنم میشه و یکم خودمو چنگ میزنم بعدش مامانی کلی تلاش میکنه که من بخوابم بعضی وقتا خواب میبینم رفتم کنار دریا اونم چه کنار دریایی پر از نینی های نازنازی یه وقتایی هم خواب میبینم بابایی داره میره کیش منو با خودش نمیبره ممکنه توی خواب یهو یادم بیاد راستی امروز چقدر اذیت کردم و خندم بگیره   ممکنه بیدار بشم و توی فکر باشم یا اینکه دنبال بابا و مامانم بگردم دوباره با عکسام برمیگردم حتما ... . . . ....
31 فروردين 1391

روزی سخت برای یک مامان و بابای بی طاقت

ای خدا خیلی ناراحتم. دارم از ناراحتی دق میکنم فردا قراره رادین کوچولوی من ختنه بشه و این موضوع حسابی روح و روانمو به هم ریخته. از روزی که توی سونوگرافی فهمیدم نی نی جونم پسره فکر و خیال ختنه کردنش آزارم میداد و الان که یه روز مونده به این روز لعنتی ختنه کردن، خیلی خیلی ناراحتم. وقتی به چشمای معصوم و مهربون رادینم نگاه میکنم بی اختیار اشکام سرازیر میشه خدایا من تحمل درد کشیدن پسرم رو ندارم. نمیدونم بعد از عمل تا کی و چه مدتی درد داره اما همون درد توی اتاق عمل برای این نی نی کوچولوی من خیلی زیاده. خدایا کمک کن پسر نازم زیاد درد نکشه و اذیت نشه و زود هم خوب بشه. ...
27 فروردين 1391

دعا، دعا، دعا

خاله های خوب و مهربونم سلام. این منم رادین که الان دارم باهاتون حرف میزنم. من امروز از مامانم خواستم که بهم اجازه بده چند جمله ای رو با خاله های خوبم صحبت کنم. خاله جونیا بابا رضای من کارش توی جزیره کیشه و خیلی از من و مامانم دوره. وقتی که من هنوز نبودم دور شدن از مامانم برای بابا رضا خیلی سخت بود و حالا که من هم به جمع خانواده اضافه شدم این سختی برای بابا جونم چند برابر شده. چند روز پیش که برای اولین بار میخواست از من دور بشه و بره کیش نمیدونید که با چه بغضی منو بوسید و باهام خداحافظی کرد حتی صدای گریه منو ضبط کرد و با خودش برد تا توی مواقع دلتنگی بهش گوش بده. از اون طرف هم مامانم مدام گریه و زاری میکنه واسه بابام چون این دو نفر اصلا...
26 فروردين 1391

اتفاقات مهم زندگی رادین از تولد تا امروز

تولد رادین:  سه شنبه 7/1/91 ساعت 11:20 شب ترخیص از بیمارستان و ورود رادین به خانه جدیدش:  چهارشنبه 8/1/91 ساعت 6 عصر اولین حمام رادین:  پنجشنبه 9/1/91 شروع یرقان:  شنبه 11/1/91 (یکی از بدترین روزهای زندگی من و رضای عزیزم) اولین مهمانی رفتن رادین:  یکشنبه 12/1/91 خونه مامان جون مهین افتادن بند ناف رادین که من و باباییشو کلی خوشحال کرد:  12/1/91 ساعت 1:03 نبمه شب بالا رفتن زردی رادین تا 17 و نقل مکان به خونه مامان جون مهین:  دوشنبه 13/1/91 بردن رادین به بیمارستان و قرار دادنش در دستگاه برای پایین آمدن زردی: سه شنبه 14/1/91 تمام شدن زردی رادین گلم: پنجشنبه 16/1/91 حمام 1...
26 فروردين 1391

داستان به دنیا آمدن رادین عسل

طبق تشخیص خانم دکتر شهبازی که تمام دوران بارداریم رو تحت نظر ایشون بودم تاریخ زایمان طبیعیم 28 فروردین میشد و من چون میخواستم سزارین بشم باید چند روز زودتر زایمانم انجام میشد و من از خانم دکتر خواستم که تاریخ سزارینم رو 20 فروردین بذاره تا با تاریخ سالگرد ازدواجم همزمان باشه و دوتا از زیباترین وقایع زندگی من و رضا جون توی یه روز باشه و خانم دکتر هم همین تاریخ رو برام تعیین کرده بود. از اواخر اسفند ماه دکتر شهبازی رفت مسافرت و قرار بود روز 14 فروردین برگرده و من برای آخرین ویزیت روز 14 ام برم مطب. توی اون مدتی هم که خانم دکتر نبود همش نگران این بودم که مبادا زایمانم بنا به دلایلی زودتر پیش بیاد و توی اون ایامی باشه که دکترم نیستش. ه...
25 فروردين 1391

تقدیم به وجود پاک و مهربان همسرم یگانه عشق جاویدان من

رضای عزیزم، عشق اول و آخر من، نمیدانم با کدامین زبان و با چه واژگانی نهایت عشق و سپاسم را تقدیم وجود مهربانت کنم. عزیز مهربانم میخواهم به وسعت عشقی که به تو و ثمره عشقمان رادین دارم بارها و بارها بگویم همسر بی همتایم، ممنون و سپاسگزارم از تو. ممنونم از تو که در تمام مدت با هم بودنمان هیچگاه اجازه ندادی طعم سختی را بچشم و بدانم سختی زندگی چیست. عزیزکم ممنونم که در تمام روزهای  ناب و پر استرس بارداری همراهیم کردی و ترسها و دلهره های نهانی و آشکارم را با عمق وجودت درک کردی و یاریم کردی در تاب و تحمل آنها. تک ستاره آسمانم چگونه بگویم که چقدر ممنون و سپاسگزارت هستم که این چند روز بعد از زایمان را که برایم سختترین روزهای زندگیم بودند تو با هم...
23 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آقا رادین می باشد