رادينرادين، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

آقا رادین

بازگشت مامان مهرناز به وبلاگ

سلام به همه دوستان خوب و مهربونم. اول از هر چیز میخواستم از همه دوستان عزیزم که این مدت با ارسال پیامهای تبریکشون محبت خالصانه خودشون رو نثار قدوم زیبای پسرم کردند یه تشکر ویژه کنم و به همشون بگم خیلی دوستتون داریم و به دوستیتون محتاجیم. من الان یه مادرم. به مادری که همه وقتش رو داره صرف نگهداری و بزرگ کردن این هدیه زیبای خداوندی میکنه. از روز 28 اسفند من دیگه نتونستم مطلبی توی وبلاگ رادین جون بذارم و به همین علت هم الان میخوام سال نو رو به همه دوستان خوبم تبریک بگم. از همسر عزیزم هم خیلی تشکر میکنم که این مدت مدام وبلاگ پسری رو چک میکرد و نظرات دوستانمون رو برای من میخوند و جوابهای منو برای اونا می نوشت و عکسهای رادین رو هم برای همه دوستا...
23 فروردين 1391

فرشته آسمونی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَبِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُلَمَجْنُونٌ عشق ما رادین ساعت ٢٣:٢٠ مورخه هفتم فروردین یکهزاروسیصدونودیک پا به دنیای ما گذاشت خاله ها و دوستان عزیز برای دیدن بقیه عکسهای رادین میتونید روی ادامه مطلب کلیک کنید :   همه به بیمارستان آریا اومده بودن تا در خوشحالیه ما سهیم باشن قربونتون بشم که تا ساعت 3 صبح بابا رضا رو تنها نذاشتین و پیشش توی بیمارستان موندین لحظات پر از استرس و خوشحالی پشت در اطاق عمل اولین دیدار بابا رضا با رادین با ارزش ترین هدیه خداوند مسافر کوچولو خواب ارومی رو  توی بیمارستان کنار مامان مهربونش...
13 فروردين 1391

فتبارک الله احسن الخالقین

بنام خدایی که هر چه دارم از اوست و متعلق به خود اوست. منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت...هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات...پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب... از دست و زبان که برآید       کز عهده ی شکرش به در اید باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده. پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی به خطای منکر نبرد. گر کسی وصف او ز من پرسد     بی دل از بی نشان چه گوید باز عاشقان کشتگان معشوقند             ...
12 فروردين 1391

بابا رضا داره میاد هورااااااااااااااااااااااا

امروز من و آقا رادین عسلی خیلی خوشحالیم چونکه بابا رضا جون آقا رادین داره از سر کار برمیگرده خونه و برای روز عید پیشمونه و من و رادین هم خیلی به خاطر این موضوع خوشحال و ذوق زده ایم و پسر گلی هم امروز با لگد زدنهای محکم و دست و پا زدن خوشحالی خودش رو نشون داده قرار بود بابا رضا برای مدت دو هفته کیش باشه و هر دومون از این بابت خیلی ناراحت بودیم چون در اونصورت روز عید و لحظه سال تحویل رو  کنارمون نبود. اما از اونجاییکه مامان مهرناز با سماجت تمام و تبدیل شدن به سنگ پای قزوین صبح و شب پای سجاده نماز از خدا کمک خواست و التماسش کرد که بازم در حق این بنده حقیرش بزرگی و لطفش رو تموم کنه و کاری کنه که آقای همسری زودتر برگرده خونه و برای تعطیلات ...
28 اسفند 1390

هفته 36

در این هفته وزن رادین عسل مامان حدود 2700 گرم و قدش حدود 48.2 سانتی متر خواهد شد و هر روز تقریباً 30 گرم به وزنش اضافه میشه. موهای کرک مانند و همینطور ورنیکس ماده ای که از پوست لطیفش در برابر مایع آمنیوتیک محافظت میکرده ناپدید میشن. در انتهای این هفته کودک نازنازی من رشدش کامل خواهد شد و برای قدم گذاشتن توی این دنیا و قرار گرفتن توی بغل مامان و بابایی آماده میشه. این هفته اولین هفته ایه که رادین عزیزم اون رو بدون وجود مهربون بابا رضا سپری میکنه ...
27 اسفند 1390

مرخصی مامان مهرناز و ویزیت 9 ماهگی

رادین عزیزم، گل ناز و مهربون من سلام. از روزی که بابایی رفته تو هم خیلی احساس دلتنگی میکنی. من اینو از کم شدن شیطنتها و دست و پا زدنهات متوجه میشم. عزیز دلم قربون اون دل کوچیک و مهربونت برم که انقدر به بابایی وابسته ای و دوسش داری. بابایی هم خیلی پسر کوچولوی نازشو دوست داره و دلش براش بی نهایت تنگ شده. پسرم بابایی مرتب سراغت رو ازم میگیره و بهم سفارش میکنه که مواظبت باشم و منم از دل و جون اینکارو میکنم دبروز آخرین روز کاری مامان مهرناز بود و مامانی همه وسایلش رو جمع کرد و آورد خونه. بابا رضا خیلی خوشحال بود که من و رادین کوچولو دیگه نمیریم سرکار  و میتونیم توی خونه استراحت کنیم. اما من موقع جمع کردن وسایلم با اینکه خوشحال بودم از اینکه ...
25 اسفند 1390

اولین دوری رادین از بابایی

رادین عزیزم، پسر مهربونم، امروز یکی از سختترین روزها برای من و تو و بابا رضای عزیز بود. دیروز بعد از ظهر از طرف شرکت با بابا رضا تماس گرفتن و بهش گفتن که فردا صبح زود باید بری کیش و امروز صبح ساعت 5 بابایی رفت فروگاه و برای مدت زمان دو هفته عازم شهر کیش شد. عزیز دلم این اولین سفر کاری باباییه و به همین خاطر برای من تحملش خیلی سخته. عزیزم مامانی رو ببخش که از صبح تا حالا با گریه های بی امونش تو رو هم ناراحت کرده. بخدا دست خودم نیست پسرم. دوری بابا رضا حتی برای یه لحظه هم برام سخت و غیر قابل تحمله چه برسه به اینکه دو هفته ازم دور باشه. عزیزم میدونم که گریه و ناراحتی من برای تو اصلا خوب نیست و تو گل نازم باید این روزها که نزیک به اومدنته توی آر...
22 اسفند 1390

35 امین هفته بودن با رادین عزیزم

رادین عزیزم این هفته 35 امین هفته با تو بودنه. 35 هفته سراسر شادی و لذت، دلهره و نگرانی و تنش های جسمی و فکری. دیگه کم کم به دیدن روی ناز و خوشگلت نزدیک میشیم و من و بابایی خیلی خیلی خوشحالیم. بابا رضا همیشه و هر لحظه باهات حرف میزنه و به گفته خودش این روزا بیشتر از همیشه به تو فکر میکنه. عزیزم قدر بابایی رو بدون چون تو بهترین پدر دنیا رو داری. امروز من و بابایی ساک بیمارستان رو آماده کردیم تا برای رسیدن مسافر کوچولومون از این سفر طولانی آماده باشیم. نمیدونی بابا رضا با چه عشقی وسایل نازنازیتو توی ساک می چید عزیزم. من و بابایی بیصبرانه منتظر لحظه دیدار با تو هستیم. رادین عزیز ما در این هفته وزنش حدود 2250 گرم و قدش هم تقریباً 45.7 سان...
21 اسفند 1390

آغاز نه ماهگی و پایان روزهای انتظار

رادینم سلام عشق مامانی عزیز دلم دیروز 19 اسفند تولد نه ماهگی تو بود. من و بابا رضا خیلی خوشحالیم از اینکه روزهای انتظارمون داره کم کم به پایان میرسه و به زودی میتونیم چهره زیبای تو گل ناز رو ببینیم و لذت در آغوش کشیدنت رو بچشیم پسرک خوشگلم میدونم که تو هم مثل من و بابایی از انتظار خسته شدی و دوست داری هر چه زودتر بیای بیرون و توی اتاق خوشگلی که با عشق برات آماده کردیم جا خوش کنی و با گریه ها و خنده های قشنگت دل مامان و بابا رو ببری. این روزا که دیگه حسابی بزرگ و تپل شدی با سفت کردن و گوله کردن خودت شکم مامانی رو حسابی سفت و گنده میکنی بیشتر ساعات روز رو بیداری و وقتی خودتو تکون میدی شکم مامانی رو از حالت قرینه خارج میکنی و من و بابایی کلی می...
21 اسفند 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آقا رادین می باشد