رادينرادين، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره

آقا رادین

عشق زندگی ما

رادین عزیزم عشقم گلم تو هر روز داری زیباتر و شیرینتر از قبل میشی و من از داشتن گل زیبایی چون تو خیلی خوشحالم. پسر عزیزم یکی از کارهایی که دو روزه یاد گرفتی و خاله مهسا بهت یاد داده اینه که دست خوشگل کوچولوتو به طرف ما میگیری و مشتت رو باز و بسته میکنی که یعنی بیا  بعد خودت هم به کف دستت خیره میشی و لبخند میزنی و وقتی من کف دستت رو میبوسم میخندی. الهی من قربون اون  خنده های خوشگلت بشم عزیزم. عشقم امروز با خاله مهسا بردیمت مرکز بهداشت. چون واسه 7 ماهگیت تهران بودیم و نتونسته بودم ببرمت امروز بردمت. قد و وزنت و دور سرت رو اندازه گرفتن و گفتن که همه چیزت خوبه و روی نموداره. خدا رو شکر عزیز دلم. بابا رضا هم کیشه و اشالله 2 شنبه آینده می...
26 آبان 1391

شیرینکاریهای پسر من

رادین عزیز من هر روز شیرینتر از روز قبل میشه و من و باباش رو عاشقتر میکنه. پسر عزیزم الان مدتیه که کلمه ماما رو با زبون خوشگل و شیرین خودش ادا میکنه. پسر گلم تقریبا 6 ماه و نیمه بود که برای اولین بار متوجه شدیم توی گریه های کودکانه اش کلمه ماما رو میگه. جدیداً هم وقتی که شیر میخواد میگه ماما و من دلم میخواد خودم رو براش بکشم. پسر کوچولوی ناز من وقتی که گرسنشه و شیر میخواد سرش رو به سینه ام میماله و میگه ماما. یکی دیگه از کارهایی که مدتیه یاد گرفته و البته بابا رضا بهش یاد داده اینه که با دهن کوچولو و خوشگلش موسیقی میزنه  ما با دست آروم میزنیم روی لبش و رادین هم صدا در میاره و صداش مثل یه موسیقی خوشگل میشه که همه خوششون میاد و میخندن. پس...
20 آبان 1391

رادین در مسافرت پاییزه

دوستان عزیزم مثل اینکه دعاهاتون خیلی زود مستجاب شد  بابا رضای مهندس گوشی خوشگل مامان مهرناز رو درست کرد و الان میتونم عکسهای رادین عزیزم رو براتون بذارم. پس با هم می بینیم... رادین عزیز مامان دو روز مانده به تولد 7 ماهگی. رستوران مهتاب. اتوبان تهران-قم رادین به همراه مامان و بابا رادین، عمه سارا، بابابزرگ و مامان بزرگ  رادین 7 ماه و دو روزه در توچال مامان قربون چشمهای خوشگل و مهربونت پسر نازم رادین به همراه بابا رضا و مامان مهرناز   و در آخر هم عکسی از آقا کیان نازنازی نوه عمه بابا رضا که دوست خوبی توی تهران برای رادین بود. البته همه اسباب بازیهاشو از رادین میگرفت و ج...
12 آبان 1391

رادین عزیز مادر

رادین عزیز مامان این روزها یاد گرفتی که برای بغل کسایی که دوسشون داری مخصوصا بغل من و بابا رضا حمله میبری و کلی ذوق از خودت نشون میدی. وقتی که من از سرکار برمیگردم و تو بعد از ساعتها منو میبینی چنان ذوقی میکنی و به سمت بغلم هجوم میاری که دلم میخواد همون لحظه فدات بشم. عزیزکم نمیدونی چقدر از دیدن این صحنه هم غرق در لذت میشم و هم غرق در غصه. لذتم برای اینه که میبینم پسر نازم بزرگتر شده و با دیدن من ذوق و عشقش رو نشون میده و از اینکه میبینم اینهمه ساعت منتظر دیدن من بودی و بعد از دیدن من دیگه حتی یک ثانیه هم حاضر نیستی از بغل من به بغل کس دیگه ای بری و چنان خودت رو به آغوشم فشار میدی و شونه هام رو با زبون خوشگلت لیس میزنی و با لبهای خوشگلت برام...
18 مهر 1391

این روزها....

رادین عزیز مامان روز هفتم مهرماه شش ماهه شد و وارد مرحله جدیدی از زندگیش شد. به نظر من شش ماهگی یه تولد دوباره است. همیشه منتظر هفتم مهرماه بودم تا رادین عزیزم شش ماهه بشه و وارد مرحله جدید زندگیش بشه. به نظر من شش ماهگی از این نظر مرحله تازه ای از زندگی فرزندمه که میتونه از این به بعد بشینه، میتونه طعمهای جدید رو برای اولین بار بچشه و لذت ببره، درک و فهمش از اطرافیان و زندگی بیشتر میشه، تمرین صبر و انتظار میکنه در نبود مادر و در ساعاتی که انتظار بازگشت مادرش رو از کار میکشه. رادین عزیز من روز پنجشنبه ششم مهرماه واکسنهای دردناک شش ماهگیش رو زد و به این علت یک روز زودتر اینکار رو انجام دادیم تا بتونم دو روز آخر هفته رو که توی خونه بودم در کنا...
11 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آقا رادین می باشد